#درنده_ولارینال_پارت_368

سپس دست دراز کرد و خنجر را برداشت و گفت :

- عقب بایست .

سپس ایستاد و از کنار تکشاخ دور و از قصر خارج شد . کنار یک مجسمه سنگی رنگ و رو رفته ایستاد . افکارش را جمع و عزمش را جزم کرد . تارا گفته بود ، سلاح های یخی از الفسازها هم قوی ترند . پس همین خنجر برای تمام شدن همه رنج هایش کافی بود . به مجسمه تکیه داد . برف آنقدر شدید شده بود که به سختی جایی را می دید . با خود اندیشید چه چیز می تواند آخرین تصویر عمرش باشد . شیشه کوچک خاکستر کریشنا را از جیب شنلش بیرون آورد و روی نقاشی چهره خود ریخت . نقاشی را با دست لرزان روی برفها گذاشت و به آن زل زد . از ان همه معصومیت و زیبایی چهره اش حالا تنها زیبایی خیره کننده اما بی روحش باقی مانده بود . زیبایی ای که در نگاه اول جذاب بود و پس از مدتی یخ زدگی و بی روح بودنش دلزدگی می آورد . دست کم خود ادریان وقتی به آینه می نگریست اینطور تصور می کرد . قبضه خنجرش را محکم فشرد . چشمانش را بست و دستش را بالا گرفت . دستش به شدت می لرزید . قبضه را با نیروی بیشتری به دست گرفت . سعی کرد ذهنش را خالی از هر فکر مشوشی کند . چه اهمیتی داشت که چه رخ می داد وقتی اینجا پایان راه او بود . پایان قرنها زندگی که به هیچ ختم می شد . تصمیمش را گرفت . نفس سرد و عمیقی کشید . قطره ای اشک روی گونه هایش یخ زد . لرزش دستانش اما تمامی نداشت . چند قطره دیگر هم روی گونه اش لغزید و در جا یخ زد . خنجر را اندکی بالاتر برد و تپش های قلبش را حس می کرد و به وضوح مختصاتش را نشان می داد . قبضه را بیشتر فشرد و بالاخره تصمیم بر فرودش گرفت .

صدای سم اسبی که میان برفها می دوید به گوشش خورد و فریادی که می گفت :

- نه سرورم ... نه ... خواهش می کنم .

چشم گشود . میان بوران شدید چیزی جز سایه ای سیاه پوش نمی دید . از میان دانه های بسیار درشت برف اسب دورگه سفیدی با یالهای سرخ نمایان شد . با سوار شنل پوشی که با سرعت از آن پیاده شده بود و به سمت آدریان می دوید . چقدر این تصویر برایش آشنا بود . خاطراتش امان ندادند . آدریان گویی رزا را می دید که سوار بر اسب دورگه سرخ مویی میان بوران به دنبالش آمده است تا آدریان را از کشتن هفتمین تکشاخ باز دارد . پیکر شنل پوش به او رسید و کلاه از سر برداشت . دهانش به شدت بخار می کرد و تنش می لرزید . موهای طلایی اش در بوران به هم ریخته بود و صورتش سرخ شده بود .

آلنا گفت :

- سرورم ... دست نگه دارین ... خواهش می کنم .

آدریان شنلش را در آورد و دور تن آلنا پیچید و گفت :

- اینجا چی کار می کنی دختر ؟

آلنا که از شدت سرما زانوانش سست شده بود ، پاسخ داد :

- اومدم شما رو برگردونم .

آدریان آلنا را پیش از آنکه به زمین بخورد، روی دستانش گرفت و داخل قصر ویران برد و روی سطح صاف سنگی گذاشت و گفت :

- سرمای اینجا کشنده اس آلنا ... تو می دونی که من برنمی گردم .. حضورت توی شهر بیشتر لازم می شد .

آلنا دستانش را با بازدمش گرم کرد و پاسخ داد :

- شما باید برگردین ... شهر تسلیم نشد .. رزالین رهبری رو برعهده گرفت .. به هیچ کس نگفت که شما نیستین ... گفت دارین یه نقشه می کشین ... بیرون از دروازه ها جنگ رو آغاز کرد و دروازه رو به روی جنگجو ها بست ... هیچ کس نمی تونه به شهر برگرده ... قراره اینقدر مبارزه کنن تا همه بمیرن .. البته مردم فکر می کنن این نقشه شماست و منتظرن هر آن پیروز بشن .

romangram.com | @romangram_com