#درنده_ولارینال_پارت_366
تارا ماسک چوبی را برداشت و گفت :
- متشکرم شاهزاده . این بهترین هدیه همه عمرم بود .
سپس سر گرداندو شال را از دور صورتش باز کرد و ماسک را گذاشت . کلاه بالاپوشش را دوباره سر کرد و سرش را به سمت ادریان گرداند . آدریان برای نخستین بار در این مدت لبخند زد . تارا آینه زنگار گرفته کهنه ای را از گوشه غار برداشت و با گوشه لباسش پاک کرد و در بخش کوچک صیقلی آن خودش را تماشا کرد و ادامه داد :
- سالهای درازی بود که به اینه نگاه نکرده بودم .
آدریان گفت :
- ارزش حرفایی که بهم زدی رو داشت تارا .
سپس از جا برخاست . تارا پرسید :
- داری می ری ؟
- آره تارا ... می رم ...
- اما هنوز چیزی از خرگوش نخوردی ...
آدریان گفت :
- ممنون گفتم که لازم ندارم ... نگهش دار... به همین سادگی ها نمیشه یه خرگوش دیگه پیدا کرد .
- اما می تونی نری .
- نه ... بر می گردم به قصر ... یه کاری اونجا دارم .
- بازم می بینمت ... یعنی تو که این ماسک رو الکی نساختی ؟
آدریان به تارا نگریست . پشت این نقاب چوبی احساسات چهره اش نمایان نبود . آدریان سرش را پایین گرفت و گفت :
romangram.com | @romangram_com