#درنده_ولارینال_پارت_360

- اما این فقط به اندازه ایه که شما رو سیر کنه .

آدریان گفت :

- نه ... من بهش نیاز ندارم . یعنی خوردن غذا التزام حیاتی ای برای من نداره .

گوژپشت گفت :

- پس درست حدس زدم . رنگ چشماتون ...

آدریان اجازه نداد که گوژپشت حرفش را کامل کند و گفت :

- آره .. آره ... من یه مالتسم و یه تکشاخ با خودم دارم ... اما چندان علاقه ای به تکرار این حقیقت مزخرف ندارم ... پس دربارش صحبت نمی کنیم .

گوژپشت شانه های کج و معوجش را بالا انداخت و گفت :

- دنبالم بیاین ... برای پختن این خرگوش نیاز به آتیش هست و من توی اقامتگاهم می تونم یکی درست کنم .

آدریان با تردید به دنبال گوژپشت که عصازنان راهش را در میان برف ها باز می کرد به راه افتاد . پس از دقایقی به غار کوچکی رسیدند . گوژپشت وارد غار شد و گفت :

- بیاین داخل سرورم ... خوش اومدین .

آدریان نگاهی به اطرافش انداخت روی یک تخته سنگ کنار زغالهای داغ آتش نشست و خرگوش را به گوژپشت داد . گوژپشت تشکر کرد و با کارد تیز اما کج و کوله ای شروع به پوست کندن خرگوش کرد . آدریان پرسید :

- چند وقته که اینجایی ؟

- خیلی زیاد ... چندین قرن .

- چندین قرن ؟ چطور اینهمه زنده موندی ؟

گوژپشت درحالی که گوشهای خرگوش را می برید ، پاسخ داد :

romangram.com | @romangram_com