#درنده_ولارینال_پارت_359


چشمش به جسم کوچکی افتاد که پشت درختچه خشکیده ای تکان می خورد . آدریان دقیق شد . روباه سفید کوچکی به دنبال خرگوشی می دوید . آدریان تکه سنگ تیز و ریزی برداشت و خرگوش را نشانه رفت . با همه قدرت سنگ را پرت کرد . سنگ در گلوی خرگوش فرو رفت . روباه از ترس پشت درختچه قایم شد . آدریان به طرف خرگوش دوید . برف ها تا بالای زانویش می رسید . خرگوش زخمی را برداشت و در حرکتی سریع گردنش را شکست . یکی از ران هایش را جدا کرد و جلوی روباه انداخت . روباه با تردید ران را برداشت و مشغول خوردن شد . آدریان پوزخندی زد و راهش را به سمت قصر کج کرد . ذهنش اما به ناگاه معطوف گوژپشت شد که می گفت غذایی نیافته است . محال بود که می توانست مانند آدریان در شکار سریع عمل کند . آدریان اندکی درنگ کرد .درونش آشفته و پر از تردید درباره تصمیمی بود که مغزش مدام به او نهیب می زد . نیم نگاهی به تکشاخ انداخت که هنوز مشغول خوردن شاخه های خشکیده بود . نیم نگاهی به جنگل یخ زده پشت قصر انداخت و راهی را دنبال کرد که گوژپشت از آنجا رفته بود . برف رد پاهایش را در این مدت پوشانده بود اما آدریان از ادامه دادن صرف نظر نکرد و با صدای بلند قلب جنگل یخزده را مخاطب قرار داد و صدا زد :

- هی ..هیی ی ی ی.

صدایش چند بار در جنگل منعکس شد .

- گوژپشت ... پشت... تتت.

پاسخی به گوشش نرسید . دوباره صدا زد :

- هی ....یی یی ی ی .

صدای گامهای آرامی در برف به گوشش رسید . آدریان صبر کرد . پس از چند لحظه طولانی گوژپشت از پشت درختان هویدا شد . آدریان با دیدن صورت او بلافاصله سر گرداند . شال دور گردنش را باز کرد و به سمت گوژپشت پرت کرد . بی انکه به او نگاه کند ، گفت :

- اینو بگیر و صورتت رو بپوشون .

گوژپشت صورتش را کاملا پوشاند و گفت :

- شاهزاده ای با زیبایی ای افسانه ای مثل شما باید هم از دیدن من منزجر بشه اما سرورم ... شما مجبور نبودین من رو تحمل کنین .

آدریان به گوژپشت نگریست که همه بدنش را به شدت پوشانده بود و دستکش هایی چرمی و منعطفی به دست داشت . سرش نیز با کلاه بالاپوشش پوشیده بود .تنها عضو نمایانش صورتش محسوب می شد که حالا ان هم به لطف آدریان پنهان مانده بود . آدریان پاسخ داد :

- تونستی غذا پیدا کنی ؟

- نه سرورم .

- یه خرگوش شکار کردم .

گوژپشت نگاهی به خرگوشی انداخت که یک پایش کنده شده بود و گفت :


romangram.com | @romangram_com