#درنده_ولارینال_پارت_353


- آلناست .

در را گشود . آلنا با وحشت وارد شد . لایسا پرسید :

- چی شده فرمانده ؟

آلنا با پریشانی گفت :

- من رو به این حکومت لنگ و کور نسبت نده لایسا .

لایسا با تحیر به آلنا خیره شد . آلنا رو به پادریک ادامه داد :

- یه مشکلی پیش اومده ... باید خصوصی صحبت کنیم .

پادریک همراه آلنا از خانه خارج شد :

- چطوری من رو پیدا کردی ؟

- اسبت رو دیدم . نمی دونستم که برگشتی به شهر اونم با اقدامات مسخره ای که دم دروازه هست ... ولی خوب شد که برگشتی .

آلنا گفت :

- برات عجیب نیست چرا آبراه ها رو بستن ... الان فقط مخزن اصلی شهر آب داره .. پادریک ... اونا آب رو سمی کنن ... اگه شکست بخوریم .. . قراره توی آب سم بریزن ... تا زن ها و بچه ها و پیر ها قبل از اینکه بلای سالاریال سرشون بیاد مرده باشن ...

- اما فکر می کردم راه سربازا رو بستن تا با مرگشون شهر و زن و بچه ها بی آسیب بمونن .

- پادریک رزالین می خواد همه رو به کشتن بده . می خواد مطمئن بشه همه مردن و به حال و روز سالاریال دچار نمی شن ... حتی خودش هم برای مرگ به میدون رفته . .. درسته .. مرگ از بلایی که سر مردم سالاریال اومد بهتره اما .. چرا باید اجازه بدیم این بلا سرمون بیاد ... می تونستیم تسلیم بشیم ... همونطور که آدریان گفته بود .

پادریک با نگرانی به خانه اش نگاه کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com