#درنده_ولارینال_پارت_354

- آلنا .. این بحث فایده ای نداره ... الان باید دنبال چاره باشیم .

- آخه من و تو تنهایی چه چاره ای می تونیم پیدا کنیم ؟

پادریک اندکی درنگ کرد و گفت :

-برو دنبال آدریان .

آلنا گفت :

- چی ؟!

- برو دنبالش ... اون وقتی بیاد ... میتونه اوضاع رو به دست ...بگیره ... زود باش .. یه اسب دورگه بردار .. با نهایت سرعتی که می تونی پیداش کن ... معلوم نیست چقدر بتونیم پشت دروازه ها مقاومت کنیم . ... آلنا ... تونل های آب رسانی الان بسته ان و خالی از آب ... از اونجا می تونی از شهر خارج بشی ... فقط حواست باشه .. به محض خروج از آبراه وسط میدون جنگ ظاهر میشی ... دقیقا وسطش . مراقب خودت باش .. پادشاه رو برگردون . این تنها کاریه که از ما بر میاد .

آلنا پادریک را در آغوش گرفت و گفت :

- خداحافظ .

پادریک پاسخ داد :

- خیلی مراقب باش ... به امید دیدار .

سپس مشکی آب از کنار زین اسبش برداشت و وارد خانه شد و گفت :

- لایسا بهم گوش کن ... این مشک اب رو بگیر ... هر اتفاقی افتاد ... تکرار می کنم .. هر اتفاقی افتاد اگه آب رو رها کردن ... ازش نخورین ... به هیچ وجه .. هر چه قدر که طول بکشه لایسا ... از آبی که من بعد رها می کنن .. ننوشین .

- تو کجا می ری؟

- جایی که باید باشم .

جیمی با غرو لندی از جا بلند شد اما با دیدن پدرش با هیجان به آغوش او پرید . پادریک جیمی را در آغوش گرفت و بوسید و گفت :

romangram.com | @romangram_com