#درنده_ولارینال_پارت_352
پادریک فریاد زد :
- این چه جور فکر احمقانه ایه ... شهر در برابر جون مردم چه اهمیتی داره .. اصلا پایتخت بدون مردمش فقط چند تیکه سنگ تزیین شده اس .
آگوستا پچ پچ کنان گفت :
- بهتره به رزالین اعتماد کنی .
- که مردم رو به عمد به کشتن بده ؟ راه رو برام باز کن وگرنه حقایق رو فریاد می زنم .
آگوستا فرمان داد :
- راه رو برای فرمانده پادریک باز کنین .
پادریک روی اسبش پرید و تا قوت اسب اجازه می داد به سمت خانه اش تاخت . شهر به طرز عجیبی خلوت شده بود . مردم از ترس به خانه هایشان پناه برده بودند و از همه عجیب تر اینکه راه آب ها و قنات اصلی شهر بسته شده بود . پادریک راهش را به سمت خانه کج کرد . از اسب پایین پرید و فریاد زد :
- لایسا ... جیمی ...
زن نازک اندامی با موهای بلند و خرمایی براق پنجره را گشود و گفت :
- تویی پادریک ؟!
پادریک به سمت خانه دوید . لایسا در را گشود و با تعجب ادامه داد:
- مگه نباید ..
اما پادریک نگذاشت حرفش را ادامه دهد ، او را در آغوش کشید و گفت :
- نمی تونم ... کاش می تونستم بهت بگم چه خبره ..
نگاهی به جیمی ، پسر بزرگترش ، انداخت که کنار شومینه خواب بود و طفل چند ماهه ای که با صداهای نا مفهومی از خود بیرون می داد و با گردنبند مادرش بازی می کرد . اشک در چشمان پادریک حلقه زد و شانه های همسرش را بیشتر در آغوشش فشرد . این جنگ لعنتی نمی توانست این خانه ارام را از او بگیرد . پادریک اجازه نمی داد . کسی با اضطراب به در کوفت . پادریک از شکاف پنجره دید زد و گفت :
romangram.com | @romangram_com