#درنده_ولارینال_پارت_351
- سرورم می میرین ... و فکر کردین در اون صورت چه بلایی سر ولارینال می آد ؟
رزالین تیر باریکی را از زرهش بیرون کشید و پاسخ داد :
- منم نیومدم که زنده برگردم .
پادریک با استیصال راهش را کج کرد . با وضعی که می دید محال بود پیروز شوند و رزالین گویا تنها برای مرگ به میدان امده بود . با خود اندیشید شاید آلنا حق داشت . رزالین به مردم وعده دروغین یک نقشه از طرف آدریان را داده و با این امید همه را به جنگی کشانده بود که بی تردید پایانش شکست و مرگ بود . تحقق وعده ها برای مردم مرده فرقی نمی کرد . حالش از این سیاست کثیف به هم خورد . فکر اینکه تک تک افراد در حال دفاع از شهر منتظر نقشه ناگهانی و ورود یک ترفند معجزه آسا از سوی آدریان هستند و در همین امید هم می میرند ، قلب پادریک را می فشرد . احساس کنونی مردانی که تصور می کردند شاه آدریان از همسر و بچه هایشان حفاظت خواهد کرد ، حتی اگر انها در خون غلتیده و مرده باشند ، به شدت آزارش می داد . پادریک حداقل این حقیقت را می دانست که شاه ادریانی در کار نیست . دست کم او می دانست که پس از مرگش در این کارزار ، هیچ تضمینی برای نجات لایسا و دو پسرش نیست . سربازی که به او حمله کرده بود را با قبضه شمشیر هل داد و راهش را به طرف دروازه شهر در پیش گرفت . بیست سرباز مقابلش ایستادند . آگوستا به او نزدیک شد و گفت :
- کجا می ری پادریک ؟
پادریک سر گرداند :
- دارم می رم داخل شهر .. راه رو باز کن .
آگوستا سرش رابه نشانه پاسخ منفی تکان داد و پاسخ داد :
- نه پادریک . هیچ کس حق عقب نشینی نداره .
- یعنی چی ؟
- دستور ملکه اس . _ سپس نیم نگاهی به سربازان انداخت و ادامه داد _ بخشی از نقشه پادشاهه .
پادریک از اسب پایین پرید و آگوستا را به گوشه ای برد و گفت :
- من باید برگردم داخل شهر ... چرا راه رو بستین ... رزالین میخواد مردم رو به کشتن بده ... راه فراری نیست .. استورن ها همشون رو می کشن .
آگوستا به پادریک خیره شد و گفت :
- می دونم پادریک ... شهر از مبارز خالی شده ... اگه همه پشت دروازه ها بمیرن .. شهر از تخریب نجات پیدا می کنه .
romangram.com | @romangram_com