#درنده_ولارینال_پارت_348
- اگه شنیده باشی ... خودم هم دارم می رم که بمیرم .
آلنا با رزالین که به سمت راه روی خروجی قصر می رفت ، همگام شد و گفت :
- بله بانوی من .. شما حاضرین بمیرین ... شما دیگه چیزی برای از دست دادن ندارین ... من رو ببخشین به خاطر این صراحت ولی نه خانواده ای هست برای شما ... نه همسری و نه فرزندی ... این مردم زن و بچه دارن ... شوهر دارن ... پدر و مادر ...
رزالین ایستاد و به چشمان آلنا خیره شد و پاسخ داد :
- حواست رو جمع کن آلنا ... من صبر آدریان رو ندارم .
آلنا سرش را پایین انداخت :
- سرورم .. من حاضرم کنار شما بمیرم .. من هم جز یه پدر پیر که اونم قراره بجنگه کسی رو ندارم .. اما سرورم ... هیچ به فکر بچه های یتیم افتادین ... قربان ... پسر پادریک تازه به دنیا اومده ... باید اون خانواده رو می دیدین .
پادریک به آلنا چشم غره رفت اما آلنا اعتنا نکرد و ادامه داد :
- اون یه همسر و یه پسر دیگه هم داره ... قربان می دونین چند تا خانواده شبیه خانواده کوچیک پادریک اینجا وجود داره ؟ شاید اگه شهر رو تسلیم کنیم .. اون بچه ها مجبور نباشن یتیم بشن ... لازم نیست مردم به سختی بیفتن .
رزالین نگاهی به پادریک که دندان قروچه می رفت انداخت و گفت :
- حرفات رو زدی آلنا ؟
آلنا دوباره به زمین نگریست . رزالین ادامه داد :
- تو مثل یه غربی بزرگ نشدی ... من خیلی وقته یاد گرفتم چجوری بمیرم و درباره مرگ افرادم تصمیم بگیرم .
آلنا اخم کرد و گفت :
- همیشه دلم می خواست یه شوالیه باشم ... اما اگه این شوالیه بودنه ... دیگه نمی خوام .
سپس نشان فرماندهی اش را روی زمین انداخت و با قدمهای تند و بلند از کنار رزالین گذشت . رزالین با صدای بلند گفت :
romangram.com | @romangram_com