#درنده_ولارینال_پارت_347


- وقت این بحث ها نیست . دشمن پشت دروازه شهره ... کی می دونه تا غروب آفتاب زنده می مونیم یا نه ؟ کی می دونه چقدر دووم میاریم ... اتحاد تنها راهیه که داریم ... حتما اخبار سالاریال به گوشتون رسیده ... اگه نمی خواین زنای بیوتون با گیسو های آتیش گرفته این طرف و اونطرف بدون .. اگه نمی خواین بچه هاتون بین اجساد سوخته و سیاه دنبالتون بگردن ... اگه نمی خواین خونه هاتون رو یه مشت خاکستر ببینین ... اگه همین سرزمین سرمازده هنوز براتون عزیزه ... اگه می خواین بزرگ شدن بچه هاتون رو ببینین .. اگه می خواین یه بار دیگه عزیزانتون در آغوش بگیرین . متحد و مطمئن باشین .

صدای دیگری فریاد زد :

- در هر صورت این اتفاق می افته .

رزالین نفس عمیقی کشید و با عذاب وجدانی که به شدت او را می آزرد گفت :

- مقاومت ما به پادشاه فرصت بیشتری برای اجرای نقشش میده ... مقاومت کنین .

سکوتی بر لشگر حاکم شد . رزالین سرش را پایین گرفت . شمشیرش را بالا برد و فریاد زد :

- من تا آخرین نفس کنارتون .. رکاب به رکاب شما می جنگم . بهتون قول میدم .

قطره لغزان اشک از چشمش چکید . آگوستا و سیاه پوش به او نزدیک شدند . رزالین زیر لب گفت :

- امیدوارم قبل از همه این مردم بمیرم .

سیاه پوش گفت :

- بانوی من .. بهتر نبود طبق خواست پادشاه تسلیم بشیم .. شاید بهمون رحم می کردن . پادشاه معتقد بودن اونا دنبال شخص ایشون هستن و اگه تسلیم بشیم شاید خونریزی کمتری اتفاق بیفته .

رزالین شمشیرش را پایین آورد و به آرامی گفت :

- سیاهپوش .. من تو رو نمیشناسم .. اما مطمئنم تو من رو میشناسی ... من خودم رو تسلیم موجوداتی نمی کنم که وحشیگری به حد اعلا رسوندن . مطمئنم خیلی ها مثل من فکر می کنن ... من یه شوالیه ام سیه پوش .. می میرم اما خودم رو تحقیر نمی کنم .

آلنا گفت:

- یعنی جون مردمتون براتون ارزشی نداره . حاضرین سربازاتون رو به کشتن بدین تا تحقیر نشین .


romangram.com | @romangram_com