#درنده_ولارینال_پارت_349


- جونت رو وردار و فرار کن آلنا .

آلنا پاسخ داد :

- مرده ی من به درد نجات شهر نمی خوره . مرگ من هیچی به این مردم نمی ده . فقط باعث میشه تعداد بیشتری از اونا بمیرن .

پادریک به دنبال آلنا دوید تا برش گرداند اما آلنا بی توجه به او در پیچ راه رو نا پدید شد . رزالین گفت :

- بذار بره پادریک . من مبارز سستی مثل اون رو نمی خوام .

پادریک ایستاد و به همراه رزالین و سیاه پوش و آگوستا به لشگر پیوست .

رزالین پرسید :

- راستی شیلا کجاست ؟ . اون دختره ملیساندرا ؟

آگوستا پاسخ داد :

- مثل قبل توی اتاقشون حبسن ... حبس خانگی . شیلا که از وقتی اخبار سالاریال بهش رسیده اصلا حرف نزده . ملیساندرا هم به جز تقاضای ملاقات با شاه چیزی نمیگه .

رزالین لبخند زد و گفت :

- پس اونا قراره بایستن و نابودی شهر رو ببینن ؟ این چیزی نیست که من حتی برای دشمنام هم آرزو کنم . اون دخترای بیچاره فقط هیجده سالشونه

صدای شیپور جنگ سخن رزالین را قطع کرد . لشگر به دروازه شهر رسید . رزالین پیش قراول لشگر ایستاد و فرمان داد که دروازه ها را باز کنند . نیم نگاهی به اجزای تکه تکه بدن اسرا انداخت که در حال تجزیه بود و به شدت بو می داد . به عنوان اولین نفر قدم به بیرون دروازه گذاشت .

لشگر استورن ها بیشتر از آنی بود حتی تصور کنند . گویی اصلا تلفات نمی دادند. رزالین آب دهانی قورت داد . اشک در چشمانش حلقه زد . از حقایقی که با آن رو به رو شده بود چندشش می شد . حقیقت تلخ اینکه آدریان پادشاهی نبود که ارزش جانفشانی داشته باشد . حقیقت اینکه او خانواده اش را برای یک هیولا فدا کرده بود و سالها برای به قدرت رساندن ترسو ترین پادشاه ممکن جنگیده بود . آگوستا کنار او ایستاد و گفت :

- منتظرین اونا حمله کنن ؟


romangram.com | @romangram_com