#درنده_ولارینال_پارت_321
هفت همراهش هم به او ملحق شدند . سیاهپوش از اسبش پایین پرید و گفت :
- سالاریال سقوط کرد سرورم .
آدریان چشمانش را بست . سعی داشت آرام باشد اما جمله دوم سیاهپوش آدریان را از کوره در برد . سیاه پوش گفته بود :
- بریان با اوناست قربان .
آدریان فریاد زد :
- چی ؟ بریان با استورن هاست اونوقت ما تازه باید متوجه بشیم .
سیاهپوش با ترس اضافه کرد :
- سرورم ... یه چیز دیگه ...
- چی بدتر از این ؟
- استورن ها .. راستش به ... به سلاح یخ ساز مسلح هستن .
قلب آدریان فرو ریخت . هیچ چیز دیگری برای تطمیع استورن ها نداشت :
- سر کاستار چه بلایی اومد ؟
- نمی دونم ... تمام چیزی که من دیدم ... شمشیر های یخی و کوه های آتیش بود که روی شهر فرود می اومد سرورم ... سالاریال و همه تمدن و زیباییش یک جا در حال سوختنه . تمام شهر بوی بخار خون می ده .
آدریان بی قرارانه عرض راه رو را قدم می زد . صدای گریه های بلند و بی تابانه زنی از انتهای راه رو به گوش می رسید . آدریان سر بلند کرد . شیلا در حالی که دیوانه وار می گریست و تمام صورت و گردنش خیس از اشک بود به سمت آدریان دوید . خبر گویی به گوش او هم رسیده بود . آدریان بدون اینکه درنگ کند او را در آغوش گرفت و گفت :
- آروم باش دختر ... پدرت ممکنه هنوز زنده باشه .
romangram.com | @romangram_com