#درنده_ولارینال_پارت_322

شیلا کلمات نامفهومی بیان کرد که می شد در میان آن واژه مادر ، برادر و شهر را به سختی شنید . آدریان انگشتانش را میان موهای تیره او فرو برد و نوازشش کرد اما گریه های شیلا گویی تمامی نداشت . آدریان یک قدم از او فاصله گرفت و گفت :

- هی ... نمیذارم بلایی سر تو بیاد .

شیلا صورت خیسش را با دو کف دستش پوشاند و پاسخ داد :

- سالاریال توی آتیش سوخت ... همه کودکیم ... همه آرزوهام ... زیباترین آرزوهام ... معلوم نیست اونا چه بلایی سر برادر و مادرم می آرن ... پدرم هم تا حالا حتما مرده .

آدریان نگاهش را از شیلا برداشت و رو به یکی از همراهانش کرد :

- بانو شیلا رو به اتاقش ببرین ... سه تا ملازم ، یه آرایشگرو یه قصه گو براشون بفرستین .

سپس شانه شیلا را فشرد و از او دور شد . آیسار بلافاصله سر و کله اش پیدا شد :

- سرورم .. من می خوام قصر رو تر کنم .

نیلو گفت :

- برای حفظ جونتون بهتره به سالاریال نرید ... محاله کسی جون سالم به در ببره ... این بزرگترین غارتگری ایه که توی زندگیم دیدم .

- من می رم . بهم اجازه می دین سرورم .

آدریان اخم کرد . اگر فرستادن آیسار به سالاریال نتیجه اش مرگ بود با کمال میل از آن استقبال می کرد و اجازه می داد . نیلو باز هم به حرف آمد :

- فرمانده آیسار .. شما ندیدین دارن چی کار می کنن ... به هیچ کس رحم ندارن ... به مردم مهلت دادن از شهر خارج بشن و بعد هر کس که خارج نشد یا توی آتیش سوخت یا شاهرگش سنگفرش های داغ رو رنگین کرد . تو اون کشتار رو ندیدی آیسار .

- و این دلیلیه که دارم می رم .

آدریان با سر به آیسار اشاره کرد که پاسخش مثبت است . آیسار بلافاصله پس از تعظیم بلند و بالایش راه رو را ترک کرد . آدریان به سمت سرسرا حرکت کرد و گفت :

- آیدن نباید بفهمه که چی توی سالاریال گذشته . به هیچ قیمتی .. به خصوص که حالا پای بریان هم این سط کشیده شده . من اصلا نمی فهمم چطور متوجه رد اون توی این توطئه نشدین ؟ اون دست بردار نیست .

romangram.com | @romangram_com