#درنده_ولارینال_پارت_320

سیاهپوش تعظیم کرد و پاسخ داد :

- شب خوش سرورم .

و از آدریان دور شد . آدریان با قدمهای خسته از کریدور های تو در توی قصر گذشت و وارد اتاق خوابش شد . رزالین روی صندلی راحتی خواب برده بود . آدریان او را روی دستانش گرفت و به سمت تخت برد . رزالین چشم گشود و گفت :

- قربان ... فقط کافی بود بیدارم کنین .

آدریان رزالین را روی تخت گذاشت و ملافه را تا شانه او بالا آورد و گفت :

- بخواب رزالین . خوب بخوابی .

رزالین لبخند زد . آدریان کنار پنجره ایستاد و به آسمان گرفته و برفی و یخبندان حاکم بر شهر زل زد .

* * *

سوز سرمای صبحگاهی مو به تنش راست کرد . پلک های را گشود . اولین تصویری که دید سقف زیبا و تزیین شده با پارچه های ابریشم سپید بود . نگاهی به دستان زنجیر شده و غل های سنگین پایین تخت انداخت . باد سردی که از درز های پنجره ها پرده را آهسته تکان می داد ، به قدری سوز داشت که تحملش حتی برای آیدن دشوار می نمود . پتوی پشمین را تا سینه ایش بالا آورد و به اطراف خیره شد . انتظار داشت در سلولی باشد که هفت سال را در آن گذرانده بود اما در عوض خودش را در اتاقی یافته بود که در دوره حکومت کریشنا به او اختصاص داده شده بود . دستش را با تمام قدرت به سمت بالا کشید تا مگر زنجیر ها گسسته شود اما ظاهرا محال بود . زنجیر ها به مچ دست و پایش بسته و به غل های سنگینی ختم می شد . زنجیر کلفت تری دور شکمش قرار داشت که او را به تخت فولادی می بست . به ارامی روی تخت نیم خیز شد . کنار تختش جام کوچکی از خون تکشاخ قرار داشت . با زحمت دست دراز کرد و ان را برداشت و با ولع سر کشید . باورش نمی شد که از ان تبعید وحشتناک رها شده است . از آن هیولا و کابوس و از اینه شکسته و از آن خلا تاریکی که بار ها و بارها صدای نفس های آیدن را منعکس می کرد . باورش نمی شد که بالاخره از ضعف انسانی و شکننده اش رهایی یافته است . از این فکر منزجر می شد اما با همه وجود از اینکه انسان نیست ، راضی بود . هویت فعلی اش را در برابر همه دنیا هم با انسانیت عوض نمی کرد . آیدن دریافته بود تا زمانی که با حقیقت وجودی اش مبارزه می کند ، بازنده این کشمکش است .

از این افکار حالش به هم می خورد . نگاهش را به پرده رقصان پنجره انداخت و منتظر ماند . منتظر اینکه باد شدیدتری از لا به لای درز ها بوزد و پرده را کنار بزند تا آسمان صبحگاهی را ببیند . به این توقعش خندید . همانقدر محال بود که دیگر افکارش .

* * *

برای ملاقات با او نه آماده بود و نه اراده اش را داشت . آیدن بی هیچ واکنشی در اتاقش روز و شب می گذراند ، بی انکه حرفی با کسی بزند یا درخواست دیدار با کسی را بدهد . حتی برای دانستن سرنوشت جنگ هم کنجکاو نبود و ادریان درباره این وضع به شدت احساس نگرانی می کرد . دوست داشت دست کم یک واکنش از آیدن ببیند ، هر چه می خواست باشد . ترس ، غم و حتی خشم و عطش . آیدن اما تمام روز را کنار پنجره اتاق محصورش می نشست و به منظره زمستانی و یخبندان شهر نگاه می کرد . آدریان هر بار تا پشت درب اتاق می رفت اما نمی توانست آن را بگشاید . می ترسید با دیدن آن نگاه عجیب زمردین یاقوت نشان همه چیز را به باد دهد . به خودش مسلط شد و راه رو را بی آنکه به اتاق آیدن نگاهی بیندازد ، طی کرد . مسائل دیگری در حال گذران بود که نیاز به تمرکز بیشتر او داشت . سالاریال در بحرانی ترین وضع ممکن بود . این زن ، شمشیر سرخ ، بی رحمانه پیش می رفت و حالا تقریبا به شهر سالاریال (پایتخت سالاریال ) رسیده بود . آدریان علی رغم میل باطنی اش می خواست به کاستار کمک کند . اگر سالاریال شکست می خورد ، احتمال اینکه طعمه بعدی ولارینال باشد بسیار زیاد بود . علاوه برهمه اینها ، سالاریال حامی ولارینال بود و اگر به دست استورن ها می افتاد ، ولارینال در قحطی و گرسنگی حاصل از زمستان جان می داد . آدریان نقشه دومی هم داشت . در صورت شکست کاستار تصمیم داشت استورن ها را با سلاح یخ ساز که حالا کارگاه هایش تقریبا آماده شروع ساخت بود ، تطمیع کند . محال بود این پیشنهاد را رد کنند . یادداشت هایی که به ترتیب به دستش می دادند را می خواند و پاسخ می گفت .

" به کاستار بنویس که پنج هزار تا نیرو آماده برای فرستادن داریم ."

" برای حاکم شرق هم پیغام بفرست نگهبانای قصر رو برگردونه . "

نامه آخر را که از دست پادریک گرفت ، صدای سم اسبی را در راهروهای قصر شنید . سریع تر از هفت همراهش به سمت مرجع صدا دوید . سیاهپوش بود که نفس زنان بدون اینکه از اسبش پیاده شود یکسره برای دیدن آدریان آمده بود . نمی شد فهمید چرا عجله دارد . صورت پوشیده اش هم هیچ حسی را منتقل نمی کرد . آدریان بلافاصله توقف کرد و گفت :

- چه خبره ؟

romangram.com | @romangram_com