#درنده_ولارینال_پارت_295
بریان مصرانه گفت :
- تخت با یه قصر سوخته به چه دردتون می خوره ؟ طبق نقشه عمل کنین .
آیدن فریاد زد :
- تمومش کن بریان ... کاری رو انجام می دیم که من می گم .
- احمقانه اس که دروازه رو بسوزونیم و دژ قصر رو تصاحب کنیم .
- می تونی از این جنگ احمقانه انصراف بدی بریان . درست در آستانه پیروزی .
بریان نگاه تاسف برانگیزی به آیدن انداخت و راهش را کج کرد . آیدن نمی خواست بیش از این برده حرف های او باشد . احساس می کرد حقش در پادشاهی باید با بریان تقسیم شود و این فکر آزارش می داد . تمام راه را با دشواری تمام نیامده بود که به بریان تسلیمش کند . شاید اگر بریان همان بریان قبل از نجاتش از مرگ بود ، آیدن می توانست ساده تر به او اعتماد کند اما با وجود تغییرات عجیبش و حرف های آدریان و تمایل عجیب آیدن به تخت ، دیگر برای آیدن سخت می شد ، بریان را موازی با خودش ببیند . بریان اسبش را با تمام سرعت خلاف جهت لشگر می راند و پیش می رفت . آیدن سر گرداند . سربازانش تا پای جان می جنگیدند و شمشیر می زدند . محال بود چیزی آیدن و لشکرش را شکست دهد . حتی نبود بریان که به طرز عجیبی سرکش شده بود . آیدن گرچه از نجات او پشیمان نبود اما هنوز نسبت به عواقبی که احتمالا نجات او در پیش داشت احساس نگرانی می کرد . به خصوص که ادریان هشدار های تکان دهنده ای به او داده بود . آیدن اطمینان داشت که هویت بریان یک دروغ نیست اما نمی توانست به این مطمئن باشد که بریان به پشتوانه نژاد و خط خونی اش خود را همطراز آیدن نبیند .
ذهنش اگر چه درگیر این افکار بود اما در کمال تعجب خودش با مهارت بی نظیری می جنگید . ضربه های ظریف اما قدرتمندی که به دست و پای حریف می زد . انرژی و قدرت عجیبی که هر قتل به او می داد . گلوهای پاره شده ای که دیدنشان به او آرامش می داد . یکی از سربازان زخمی را از روی زمین بلند کرد و از رگ گردنش نوشید . سوزش گلویش بر طرف شد اما عطش هم چنان به او دستور می داد . نفس عمیقی کشید تا مقاومت کند اما این کشتار عظیم قدرت مقابله اش را به شدت تضعیف کرده بود . صدای فریاد های سربازان لشگرش توجهش را جلب کرد . دژ قصر کاملا تصاحب شده و دروازه در استانه فروپاشی بود . آیدن فریاد شادی سر داد و فریاد زد :
- وارد قصر می شیم
الویس و رز خود را به آیدن رساندند. الویس نفس زنان گفت :
- یه چیزی این وسط غلطه آیدن .
آیدن با پریشانی گفت :
- منظورت چیه ؟
رز پاسخ داد :
- دروازه هیچ استحکامی نداره ... ملیساندرا دژ رو گرفته اما متوجه این ماجرا نشد .. یه چیزی غلطه ... دروازه اصلا برای جنگ انگار آماده نشده .
romangram.com | @romangram_com