#درنده_ولارینال_پارت_294

آیدن از پشت راد پایین پرید و گفت :

- برای من داره .

سپس شمشیر زنان راهش را از میان جمعیت باز کرد . سانتور تقریبا دو برابر او بلند قامت و درشت بود . آیدن شمشیرش را بالا برد و محکم به ساقش کوبید . سانتور در جا سرنگون شد . آیدن لبخند زد . قدرت خودش را دست کم گرفته بود . دوباره به سمت راد رفت و گفت :

- نمی ذارم آزارت بدن .

- کشتن اون این فکر رو از بین نمی بره .

- من می تونم سوار اسب بشم .

راد لبخند زد و گفت :

- سرورم این هم برخلاف عهدیه که با خودم بستم .

آیدن خواست حرفی بزند اما سه تیر روی پشتش نشست . از شدت درد فریاد زد . راد بلافاصله تیر ها را بیرون کشید و گفت :

- قربان پشت به پشت من روی تنم بشینید ... از مقابل می تونین دفاع کنین اما پشت سرتون ..

آیدن دوباره سوار شد و به پشت راد تکیه داد . لشگرش نزدیک دروازه شده بود و تعداد کمی از سربازان آدریان باقی مانده بودند . آیدن فریاد زد :

- دروازه رو بسوزونید . بقیه به سمت دژها .

بریان بلافاصله خود را به آیدن رساند :

- می تونیم بشکنیمش ... چرا آتیش ؟

آیدن بدون حتی اندک تزلزلی پاسخ داد :

- آتیش سریع تره . من اون تخت رو می خوام ... همین امروز هم می خوام

romangram.com | @romangram_com