#درنده_ولارینال_پارت_293
آیدن با گامهای بلند از کنار بریان گذشت و گفت :
- حتما ... من بهت اعتماد دارم شاهزاده بریان .
بریان با اخم سر گرداند :
- تو چت شده آیدن ؟ چی ناراحتت می کنه ؟
آیدن با صدای آرامی گفت :
- دور موندن از تخت ... آشفتم کرده ... صبرم لبریز شده و آشفتگی من یعنی کشمکش با اون هیولای لعنتی ... امیدوارم بیشتر از این منتظر تخت نمونم .
سپس بی آنکه چیزی بشنود به سمت لشگر حرکت کرد . پشت راد پرید و شمشیرش را بیرون کشید . پیش قراول لشگر به سمت قصر حرکت کرد . نزدیک دروازه قصر که رسیدند همه مردم عادی درون خانه هایشان پنهان شدند و قریب به دو هزار نفر تمام قصر را تحت حفاظت گرفتند . آیدن شمشیرش را بالا برد و دستور حمله داد . در یک آن هزاران تیر از کمان رها شد و جنگ به وحشیانه ترین شکل ممکن آغاز شد . پیاده نظام به سمت دروازه روانه شد و شمشیر های آخته با شدت به هم برخورد می کردند . راد بی مهابا شمشیر می زد اما سپاه آدریان گویی اینبار قصد عقب نشینی نداشت ، از طرفی هر عقل سلیمی می توانست دریابد که پیروز این میدان آیدن است . آیدن هم شمشیرش را می گرداند اما نمی خواست هیچ کس را بکشد . غلبه هیولای درونش اخرین چیز بود که در این جنگ لازم داشت . تیری مستقیم روی بازویش نشست . با دست چپش تیر را بیرون کشید . زخم بلافاصله ترمیم شد . راد هم زخمی شده بود . سانتوری از جبهه مقابل از کنارش گذشت و گفت :
- این آزادگی ای بود که ازش حرف می زدی ؟ قرار بود خر سواری پادشاهت بشی ؟
راد فریاد زد :
- قسم خورده بودم شمشیرم رو روی هیچ سانتوری نکشم .
سانتور مقابل گفت :
- منم این قسم رو خوردم راد اما ... تو که سانتور نیستی ... تو یه قاطری برای سواری .
راد راهش را کج کرد . اما آیدن فریاد زد :
- برگرد راد .. تو قسم خوردی ... من که نخوردم .
- نه قربان ارزشش رو نداره .
romangram.com | @romangram_com