#درنده_ولارینال_پارت_292

- و ارزش اطاعت توی شرایط سخت مشخص میشه . گرچه تصور نمی کنم سکوت درخواست خیلی دشواری باشه .

بریان گفت :

- نمی فهمم چی ناراحتت می کنه .

- لشگر آدریان برای یه نقشه موهوم مدام عقب نشینی می کنن ، بدون آشفتگی و اعتراض ... دستور براشون دستوره ... و من باید سر کوچک ترین درخواست هام بهتون التماس کنم . واسه همینه که اونا پیروز این جنگن .

- برای اینکه اونا فکر نمی کنن ... فقط اطاعت می کنن .

- و این چیزه که پیروزشون می کنه . اعتماد به رهبر و پادشاهشون . چیزی که من ندارم . اعتماد افرادم رو .

آیدن از مهمانخانه خارج شد . ملیساندرا با لبخند مقابلش ظاهر شد اما آیدن بی توجه به او در حالی که پلک هایش داغ کرده بود به سمت درخت بلند بالای تپه رهسپار شد .

* * *

از لحظه بازگشت آدریان به قصر تبی عجیب در درون آیدن شعله گرفته بود . تمایلی عجیب برای تصاحب تختی که تا به حال هیچ اشتیاقی برای آن نداشت . چه زمستان تمام می شد چه نه ، آیدن باید به تخت می رسید . حالا حتی به بریان هم به چشم یک رقیب نگاه می کرد . حالش از این افکارش به هم می خورد اما راه فراری نبود . همه وجودش مسحور لحظه تاجگذاری اش شده بود و هر لحظه خودش را تصور می کرد که به تخت تکیه زده است . درست مانند دخترکی بی قرار که خود را در آغوش عاشق شیفته اش تصور می کند . این آشفتگی و میل شدید گاهی آیدن را به مرز جنون می رساند و خشمش را طوفانی می کرد .

ملیساندرا که از گذشته سر حال تر به نظر می رسید سعی داشت به خلوت و تنهایی ای که آیدن چند ساعت در هر روز برای خودش می ساخت نزدیک شود اما شاید تنها کسی که آیدن نمی خواست در تمام ساعات روز ببیند او بود . از نزدیک شدن به او می ترسید . از هر چیزی که او را احتمالا از تخت دور می کرد ، به شدت هراسان بود و همین ترس باعث تحریک خشمش می شد . تنهای اش را در این چند روز کنار تک درخت بلند و حجیمی گذرانده بود که بالای تپه کوتاهی قرار داشت و منظره دیدش به افق به هم رسیدن دشت و آسمان ختم می شد . صدای پاهایی از پشت سرش به گوش رسید سر گرداند . بریان در فاصله کمی ایستاده بود . آیدن دوباره به رو به رو خیره شد . بریان گفت :

- لشگر آماده است .

آیدن سوالی را پرسید که صبح توجهش را جلب کرده بود :

- پیکت رو کجا فرستادی ؟

- به یه دوست .

- چه دوست عجیبی .

- به من اعتماد کن .

romangram.com | @romangram_com