#درنده_ولارینال_پارت_296
آیدن گفت :
- خب ... اینکه اشکالی نداره ... راحت تر وارد قصر میشیم .
الویس گفت :
آدریان بالای پله های قصر ایستاده ... همه افرادش وحشت کردن اما خونسردی اون .. خیلی عجیبه .
رز گفت :
- بریان کجاست ؟
آیدن با عصبانیت گفت :
- ترجیح داد برگرده اما از من اطاعت نکنه .
- یعنی بریان رفته ؟
- متاسفم رز .. شنیدنش باید برات خیلی سخت باشه .
- نه ... محاله .. مطمئنم بر نگشته ..
- به هر حال نیست تا پیروزیمون رو ببینه ... بیاین همراه من وارد قصر بشین ... این سرما دیگه دووم چندانی نمیاره .
رز و الویس همگام با آیدن وارد قصر شدند . لشگر عظیم آیدن پشت سرش از دروازه سوخته و شکسته قصر رد شد و از میان درگاه که هنوز اتش از آن می بارید گذشت . در حالی سم اسبان به خون آغشته و شمشیر ها سرخ و خیس بود ، از میان آتش وارد قصر شد . آدریان در انتهای محوطه قصر بالای پله ها ایستاده بود . آیدن متبخترانه به سمتش رفت . آدریان به چشم های آیدن خیره شد و چند پله پایین تر آمد . از پشت سرش سه مرد و یک زن درشت اندام که زره نظامی سالاریال را پوشیده بودند ظاهر شدند . فریاد پیروزی لشکریان آیدن ناگاه خاموش شد . یکی از فرماندهان با صدای بلند و به زبان بیگانه ای چیزی گفت . سربازان پشت سر آیدن ناگهان تغییر مسیر دادند و دور تا دور او و چند سرباز باقی مانده از ولارینالش را گرفتند . تمام شمشیر های خونین به سمت آیدن بود . آیدن مات و مبهوت به اطراف نگاه می کرد . روهان به آیدن نزدیک شد و گفت :
- بهمون خیانت شده .
راجر نیز خودش را به آنها رساند و گفت :
- لعنت به همشون ... رکب خوردیم .
romangram.com | @romangram_com