#درنده_ولارینال_پارت_266

بریان لبخند تلخی زد :

- این چیزی نبود که من واقعا بخوام قربان اما تا ابد مدیون رز می مونم ... و من ادمی نیستم که دینم رو ادا نکنم .

سپس سار آبی رنگکنار چادر ( ریهلا _ پیک بریان ) را با خود به داخل برد . آیدن سر گرداند و گفت :

- این رفتار ها عجیب به نظر می رسه !

سالار با لحن متفکرانه ای پاسخ داد :

- امیدوارم هر چی که هست به نفعمون باشه .

آیدن هم به سمت اقامتگاهش حرکت کرد . وقتی از کنار چادر رز رد می شد می توانست صدای گریه های بی قرارانه اش را بشنود . قصد کرد برای دیدنش برود اما با خود اندیشید ، شاید ایدن آخرین نفریست که رز باید ملاقات کند . در هر حال آیدن هم یک هیولا بود .

* * *

حالش دیگر از شنیدن واژه های جنگ و میدان و دژ و سرباز و شمشیر به هم خورده بود . اصلا تصورش را هم نمی کرد که نقشه اش بازتابی به شکنندگی این داشته باشد . بین لشگریانش چند دستگی به وجود امده بود و عده ای او را نا لایق و نابلد می نامیدند . اگر می توانست زبانشان را می برید تا جز شمشیر زدن هیچ کاری انجام ندهند . از مردم غربی تعجب می کرد . عده قلیلی از آنها نیز همصدا با سربازان پایتخت به عقب نشینی های پی در پی اعتراض می کردند . دیگر از این همه کوته بینی به ستوه آمده بود . مردمش از بی اعتمادی رنج می بردند . انها نمی توانستند باور کنند که آدریان نقشه کارامدتری کشیده است . این سست عنصری هم خود آنها و هم آدریان را می آزرد . بار ها نقشه بی نقصش را مرور کرده بود . همه اسباب و لوازمش نیز مهیا بود اما می ترسید ، شکاکان لشگرش با حماقت بی حد و مرزشان ، نقشه را به گند بکشند . از همه بدتر رزالین بود که تمام مدت به نقشه جنگ نگاه می کرد و نظریه پردازی می کرد . آدریان قبول داشت که رزالین یک شوالیه آبدیده و با تجربه است و یقین داشت اگر نقشه را بشنود ، بی درنگ با آدریان همراه می شود اما به خودش قول داده بود تا عملی شدن نقشه ، با هیچ کس جز عوامل آن با کسی سخن نگوید . عواقب این عهد نیز ، تحلیل ها و حرف های تمام نشدنی رزالین بود . روحیه رزالین با شروع جنگ ، به شدت تغییر کرده بود . او از یک ملکه عزادار گوشه نشین به یک فرمانده مشاور پر انگیزه تبدیل شد . تنها کاری آن هم به احترام آدریان و جایگاه خودش انجامش نمی داد ، پوشیدن زره و چرخاندن شمشیر بود . آدریان نیز گاهی بدش نمی آمد تا نظریات او را بشنود . رزالین بیش از هر غربی دیگری درباره پایتخت می دانست . در ضمن وقت گذرانی با رزالین ، به شیلا نیز همان حسی را متفل می کرد که آدریان می خواست . هر بار که به ملاقتش می امد آدریان سر بحث را با رزالین باز می کرد . استقبال رزالین هم از این واکنش ها شگفت آور بود . شاید خود رزالین هم دوست داشت در برابر شیلا طوری وانمود کند که آدریان برایش یک همسر واقعیست . آدریان اما از خودش منزجر می شد . اطمینان داشت که این بی اعتنایی به نفع خود شیلاست اما دلش به حالش می سوخت و هربار سعی می کرد سرش را به مسائل جنگ گرم کند . آن روز هم طبق معمول حضور شیلا را نپذیرفته و در سرسرای اصلی مشغول بررسی گزارشات وارده از جنگ بود . حوصله هیچ کس را نداشت . بعد از عقب نشینی و تسلیم دژ و دروازه ها ، و رسیدن گزارش نفاق و گسستگی در میان سربازانش به شدت به هم ریخته بود و رزالین اصرار داشت او را ببیند . آدریان با کلافگی دیدار با او را هم رد کرد . واقعا نمی دانست چرا او دیگر به آرامگاه خانوادگی اش سر نمی زند و آوای حزن انگیز مویه سر نمی دهد . مگر یک نفر چقدر می تواند منعطف باشد . رزالین از آغاز جنگ در نزدیکی شهر تا همین حالا به مقبره خانوادگی اش سر نزده بود . صدایش به گوش رسید :

- سرورم ... خواهش می کنم ... اجازه بدین وارد بشم .

آدریان که بیش از این صلاح نمی دید ملکه را معطل کند ، گفت :

- می تونی وارد شی .

رزالین با گامهای صاف و چهره ای جدی وارد سرسرا شد . لباس کوتاه آبی رنگی به تن داشت که با رنگ چشمانش هماهنگ بود . آدریان لبخند محوی زد . وقت هایی که رزالین او را به یاد رزا می انداخت را دوست داشت . مخصوصا زمانی که اخم می کرد و چشمان آبی اش برق می زد . رزالین تعظیم کرد و کنار آدریان نشست و گفت :

- سرورم .. شما از وقتی عقب نشینی کردین ، درخواست ملاقات من رو رد می کنین .

آدریان ابرویی بالا انداخت و گفت :

- جدی ؟ من که اینطور فکر نمی کنم ... اگه درست یادم باشه ... ما دیشب و پریشب و شب قبلش و قبلش و تقریبا همه شبای گذشته همدیگرو دیدیم .

romangram.com | @romangram_com