#درنده_ولارینال_پارت_265
- می دونی چیه الویس ... حق با تو بود ... درباره .. هیولا .
- بی جهت حرف نزن رز .
- الویس من هیچی حس نمی کنم ... من تنها چیزی که توی ذهنم می چرخه .. خونه ... رگه ... نبضه ...
الویس بی آنکه چیزی بگوید ، رز را از آنها دور کرد . بریان گفت :
- صبح می بینمتون سرورم .
آیدن اخم کرد :
- ما باید با هم حرف بزنیم بریان .
بریان نگاهش را از آیدن دزدید :
- حرفی برای گفتن نداریم سرورم .
سپس با گامهای کوتاه به سمت چادرش به راه افتاد . آیدن مصرانه گفت :
- انگار نه انگار از مرگ حتمی نجات پیدا کردی بریان .
بریان سر گرداند و پاسخ داد :
- هیچ کس نمی دونه چقدر زنده می مونه اعلاحضرت ... کوتاهترین آینده ای در ذهنتون می گنجه می تونه مرگ حتمی باشه و وقتی رد میشه ... شما ازش نجات پیدا کردین .
آیدن گفت :
- برای این اینده احتمالی تو یه نفر قربانی شد .
romangram.com | @romangram_com