#درنده_ولارینال_پارت_253


آیدن این بار فریاد زد :

- چرا به عقب تر برنمی گردی الویس ؟ ... هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد اگه تو هیچی رو از من مخفی نمی کردی .

- تو نمی تونی بفهمی ؟! من به خاطر محافظت از تو اینکارو کردم .

- خب پس فکر کن منم دارم از یکی که دوستش دارم محافظت می کنم .

الویس با لحن تاسف باری گفت :

- با کشتن یکی از کسایی که دوستت داره ؟

آیدن جا خورد و به الویس خیره ماند . الویس ادامه داد :

- رز به خاطر تو همه چیز رو رها کرد و اومد اینجا . شاید دیگه اون رز سابق نباشه .. شاید مقاصدش و علاقش متفاوت شده باشه اما هنوز کنارته .. داره برات می جنگه ...

آیدن اندکی درنگ کرد و گفت :

- پس حاضره برام بمیره .

الویس گفت :

- شاید اما تو حاضری اونو اینجوری قربانی کنی ؟

آیدن سکوت کرد . نمی خواست این بحث را ادامه دهد . از خودش به خاطر این همه بیگانگی متنفر بود . حرف های الویس مانند تازیانه ای روی افکار و احساسات آیدن نشست و دردش را حتی پس از رفتن الویس هم حس می کرد . به دهکده خرابه ای خیره شد که چند کفتار در آن پرسه می زدند و هر از چند گاهی سر تکه گوشت پوسیده ای به هم می پریدند . آیدن از جا برخاست . بیشتر از این دیگر کشش نداشت . از تپه سرازیر شد و خودش را به نزدیک چادر بریان رساند و وارد شد . با دیدن او همه از جا برخاستند . آیسار با چهره ای نگران ، تئون مشغول معاینه بریان ، سالار در حال برررسی کتیبه ای قدیمی ، الویس خشمگین و غضب آلود خیره به چهره استخوانی و رنگ پریده بریان و بانوی آبی پوشی با نشان پرنده سار روی دوشش که نزدیک آیدن رسید و تعظیم کرد . آیدن چشمانش را تنگ کرد و پرسید :

- پیک بریان ... ریهلا ، درسته ؟

ریهلا سرش را به نشانه تایید تکان داد . آیدن به بریان نزدیک شد و گفت :


romangram.com | @romangram_com