#درنده_ولارینال_پارت_254

- چقدر دیگه مونده تئون ؟

تئون با تاثر گفت :

- همونقدر که بهتون گفتم سرورم .. تغییری نکرده ... نهایتا تا طلوع آفتاب ...

آیدن سر تکان داد و دوباره سوال کرد :

- صدام رو میشنوه ؟

- نه سرورم . نمیشنوه .

آیدن چشمانش را بست تا شاید بتواد با ذهنش سخن بگوید اما تئون گفت :

- قربان .. برای این کارها فرصت نداریم ... ممکنه دیر بشه .

آیدن به بریان خیره شد و دستش را فشرد و گفت :

- همین حالا هم دیر شده تئون . اون نتونست خودش رو نجات بده ... من هم نمی تونم ... من از رز نمی خوام که زندگیش رو بده . یعنی .. من کسی نیستم که زندگی کسی رو به خاطر خواسته های خودم قربانی کنم . بریان زندگی طولانی ای داشته ... پر از فراز و نشیب و همه ... یه روزی تموم میشن و اگه همونطور که سالار میگه ... مرگ ورود به معدن الماس بعد از رد شدن از معدن طلاست ... بذار بریان به دستش بیاره . گرچه تمام وجودم می خواد که اون برگرده .

آیسار مصرانه گفت :

- اما زمستون ... جنگ ...

آیدن نگاهش را به آیسار دوخت :

- زمستون .. نتیجه جنگ ... تخت پادشاهی .. بیا خودمون رو به سرنوشت بسپاریم آیسار .

آیدن دوباره چشمانش را بست اما هر ارتباط ذهنی ای نا ممکن می نمود . اشک روی گونه هایش غلطید . موهای لخت بریان را از روی صورت تکیده اش کنار زد و گفت :

- تو دوست بی نظیری بودی بریان ... همیشه هستی .. متاسفم .. متاسفم به خاطر انجام هر کاری که آزارت داد .. به خاطر کریشنا ... متاسفم .

romangram.com | @romangram_com