#درنده_ولارینال_پارت_252

الویس مقابل آیدن ایستاد :

- به من نگاه کن آیدی . بهم بگو که این کارو نمی کنی ... آیدن ... تو آلن و دیانا رو کشتی .. برام سخت بود شنیدنش اما ... بهت حق دادم .. این یکی رو نه ... آیدن تو رز فدای بریان نمی کنی .

آیدن نگاهش را از چشمان براق و سبز الویس برداشت و گفت :

- بذار روش دقیق فکر کنم عمو الویس ... تنهام بذار.

الویس فریاد زد :

- فکر کنی ؟ روش فکر کنی آیدن ؟ این مردی نیست که من تربیت کرده باشم ... فکر کردن نمی خواد ... یه بی گناه ، نباید به خاطر اون حرومزاده بمیره . رز نباید بمیره .

آیدن از الویس فاصله گرفت و گفت :

- نمی دونستم به رز اهمیت می دی .

الویس اینبار با عصبانیت بیشتری فریاد زد :

- نمی دونستی چون ندیدی آیدن ... اینقدر سرت گرم تاج و تختت بود که به سختی اطرافت رو می بینی ... من و رز خیلی وقته با همیم .

آیدن پوزخند عصبی ای زد :

- باید از کجا می دونستم این یکی دیگه از شهوترانی هات نیست ؟!

الویس اخم کرد :

- یه جوری حرف می زنی که انگار وقتی با من زندگی می کردی تمام مدت خونه پر از زنهای معلوم الحال بود ! آیدن ... من به خاطرت خیلی کارها کردم ... و ازت به عنوان پدرت می خوام رز رو به دهن مرگ نفرستی .

- دارم روش فکر می کنم .

- آیدن ... فکر کردن نمی خواد .. ما به خاطر اشتباهات تو اینجاییم .. هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد اگه تو خودت رو وارد دعوای سلطنت نمی کردی .

romangram.com | @romangram_com