#درنده_ولارینال_پارت_251
تئون گفت :
- اگه خیلی خوش شانس باشه تا طلوع آفتاب . تصمیمتون چیه ؟
آیدن در حالی که به شدت با انگیزش وحشیانه اش مبارزه می کرد ، پاسخ داد :
- فرصت می خوام ... فقط یه کم ... تنهام بذارین تا درست فکر کنم .
سپس راهش را به سمت تپه کوچک مشرف به دهکده ویران کنار رودخانه کج کرد . تنها جایی که می توانست روی تخته سنگ سفیدی بنشیند و فکر کند . از خودش بدش می آمد . از اینکه نتوانسته بود بدون تردید ، بگوید نمی خواهد کسی قربانی شود . از طرفی بدون بریان شکستش حتمی بود . مرگ بریان پوهن مستحکمی برای لشکر مقابل بود . سرش به شدت گیج می رفت . در تمام زندگیش از گرفتن تصمیم های سخت بیزار بود . از انتخاب هایی که بدون دخالت هیچ کس و حتی سرنوشت باید می گرفت . لبخند تلخی زد . یک بار در مواجهه با شیاطینی که الویس را اسیر کرده بودند و می خواستند آدریان را بکشند ، در معرض انتخاب قرار گرفته بود . می توانست به یاد بیاورد که چقدر سخت آدریان را برگزیده بود . حالا به حال آن روز می خندید . آن روز ها انقدر دور و عجیب به نظر می رسیدند که آیدن حتی خودش را در ان خاطرات نمی شناخت . می دانست اگر آیدن امروز بود ، هرگز برخی از کارها را انجام نمی داد . شاید هر تصمیمی که امشب می گرفت ، روزی لبخندی این چنین به لبش می آورد . احمقانه بود که از رز بخواهد خودش را به کشتن بدهد . رزی که به او گفته بود ، عاشق زندگی ایست که اینجا ساخته . کسی که برای آیدن از امیدش به آینده گفته بود . از زندگی ای که می خواست بسازد . شاید هیچ کس از همراهان آیدن مانند رز امید به زندگی نداشت و آیدن حالا باید انتخاب می کرد که آیا زندگی همین یک نفر تمام شود یا نه ؟ با خودش فکر کرد ، حتی اگر تصمیم به مرگ رز می گرفت ، آیا رز هم قبول می کرد تا قربانی شود ؟ اصلا چطور باید چنین درخواستی را با او مطرح می کرد ؟ درخواست مرگش را ! اگر رز سر باز می زد ، آیا آیدن باید به زور متوصل می شد و احتمالا راجر را مامور می کرد تا به زور زندگی رز را از او بگیرد؟ یا خودش اقدام می کرد و رز برای همیشه به دست او تمام می شد و اگر مرگ بریان را انتخاب می کرد . آیا می توانست با نبودنش کنار بیاید . آیا جنگ بدون او با پیروزی تمام می شد ؟ آیا زمستان به انتها می رسید ؟ نمی دانست چرا نمی تواند مرگ بریان را قبول کند ؟ او با مرگ کریشنا ، رزا ، پدر و مادرش و حتی مرگ خودش کنار آمده بود اما این یکی برایش ، پایان همه چیز می نمود . گیج شده بود . کسی از پشت سرش صدایش کرد :
- آیدن .
سر گرداند . الویس با چهره ای بر افروخته کنارش ایستاد و ادامه داد :
- بهم بگو این حقیقت نداره .
آیدن دوباره به رو به رویش خیره شد و گفت :
- فکر کنم دستور دادم که تنها باشم الویس .
- باید باهات حرف بزنم . این مساله ...
آیدن میان کلامش پرید :
- به رز در این باره گفتین ؟
- نه هیچ کس نمی تونه ... اون هیچی نمی دونه آیدن .
- برو الویس .. برگرد ...
romangram.com | @romangram_com