#درنده_ولارینال_پارت_245
- من دو تا از برادر ام و سه تا از خواهرام رو توی جنگ از دست دادم و وقتی جسدشون داشت می سوخت شنیدم که می گفتن که چقدر شرافتمندانه مردن ... شنیدم که گفتن هدفدار بودن و زندگیشون پر از معنا بود ... اما این حرفا ... زندشون نکرد .. اونا هم سوختن و خاکستر شدن و همه شرافتشون ... همه هدفدار بودنشون هم خاکستر شد .
پادریک از جا برخاست :
- و این کاریه که بعد از کشته شدنشون انجام می دی ؟ شک ؟ تردید ؟ جا زدن ؟
باد سوزناک و شدیدی وزیدن گرفت پشت هر دو را لرزاند . آلنا شانه ای بالا انداخت و گفت :
- من شک داشته باشم یا تردید ... جا بزنم یا نه .. این سرما همش رو تبدیل به یه جسم یخ زده می کنه .
سپس با گامهای بلندی از پادریک دور شد و به دروازه و دژ ها نگریست که حالا پر از لشگریانی بود که رزه شمشیر نشان به تن داشتند . دژ و دروازه کاملا تسخیر شده بود .
* * *
با اضطراب پنجه پایش رابه زمین می زد و به چادر بریان نگاه می کرد . به حدی از دست سالار خشمگین بود که می ترسید هر آینه با دیدنش حنجره اش را بشکافد . رز و آیسار سعی در آرام کردن آیدن داشتند اما کنترل انگیزش در او دشوارتر از آنچه بود که از این دو نفر بر آید . آیدن اندکی دیگر از جام نقره فامش نوشید و پیشانیش را فشرد . . ذخیره خون تکشاخش هم رو به پایان بود اما نمی توانست در این شرایط دست از نوشیدن بردارد . مغزش گویی در حال انفجار بود . آیدن تئون و سالار را داخل چادر بریان فرستاده و قسم خورده بود اگر بدون راه نجات از آن خارج شوند ، هر دو را سلاخی کند . سالار سعی داشت از آیدن به خاطر حرف هایش عذرخواهی کند اما آیدن نپذیرفته بود . گرچه آیدن درک نمی کرد که چطور یک عذاب وجدان ساده ، بریان را از پای در می آورد اما برایش مسلم بود که سالار می دانست که این اتفاق رخ خواهد داد . سالار برایش قسم می خورد که روحش هم خبردار نبود که ممکن است اوضاع اینگونه به هم بریزد و تنها به خاطر خود آیدن این مطالب را بیان کرده اما برای آیدن هیچ کدام از این حرف ها معنا نداشت . تنها چیزی که در ذهنش می چرخید ، زندگی و مرگ بریان بود .
قبل از غروب آفتاب که به دیدن بریان رفته بود ، به سختی او را شناخت . صورتش رنگ پریده و لاغر شده بود و دور چشمانش گود افتاده و کبود به نظر آمد . رگ های دستش بالا آمده و پوست بدنش سرد و کبود شده بود . به سختی نفس می کشید و حتی پلک می زد . درست مانند احتضار عجیبی که آیدن تا کنون ندیده بود . بریان دیگر آنقدر قوی نبود که مقابل این مرگ عجیب بایستد . تصاویر ذهنی اش هم دیگر منظم نبود . اشباحی در هم که به شدت آزارش می دادند . صداهایی موهوم و ترسناک . عرق سرد و دانه درشت پیشانیش بی امان می غلطید و بالشش را خیس خیس کرده بود . مرگ در یک قدمی اش بود . این افکار قلب آیدن را می لرزاند . حتی پیروزی اخیر و تصرف دژ ها و دروازه ها نیز نتوانست اندک امیدی در دل آیدن زنده کند . ملیساندرا و روهان را برای حفاظت از متصرفاتشان فرستاد اما الویس هنوز اظهار نگرانی می کرد و اصرار داشت تا آیسار هم به همراهشان برود . اما آیسار مقاومت می کرد تا نزد بریان بماند . آیدن هم نمی خواست دستوری علی رغم میل آیسار بدهد زیرا نگرانی را در چشمانش می خواند . شاید حق با راجر بود و آیدن آنقدر مشغول بیماری بریان شده بود که از میدان نبرد جا می ماند . آدریان به طرز مشکوکی عقب نشینی کرد و قصد کشاندن جنگ به داخل شهر داشت و این چیزی بود که آیدن اصلا نمی فهمید . باز شدن چادر آیدن را از افکارش خارج کرد .
تئون و سالار بالاخره از چادر بریان خارج شدند . در نگاهشان نه یاس بود و نه امید . گامهایشان سست بود اما به نظر نمی رسید برای مرگ آماده باشند . آیدن به سمت آنها رفت و بی آنکه به سالار نگاه کند پرسید :
- به نظر نمی آد که برای مرگ آماده باشین .
تئون نیم نگاهی به آیسار و رز انداخت و گفت :
- باید باهاتون تنها صحبت کنم .
romangram.com | @romangram_com