#درنده_ولارینال_پارت_244
- پدر ... فکر نکنم دیگه توجیهی برای این حرکت وجود داشته باشه ... دروازه تسلیم شد .
پیرمرد گفت :
- آلِنا ! اینقدر متزلزل نباش .. باید به کسی براش می جنگی ایمان داشته باشی !
آلنا کلاه خودش را در آورد . موهای طلایی اش روی شانه هایش تاب می خورد و چشمان خاکستری تیره اش از شدت خشم می درخشد . آلنا مشتی آب روی صورتش ریخت و گفت :
- شاید حق با مردم پایتخت باشه پدر .. شاه آدریان اینجا رو نمیشناسه .
- تمومش کن آلنا .. نمی خوام چیزی بشنوم .
- پدر .. هیچ وقت نخواستین بشنوین اما نشنیدن شما حقیقت رو عوض نمی کنه . اگه قراره جنگ به داخل شهر کشیده بشه چرا بیرون دروازه کشته دادیم ؟ خیلی ها کشته شدن پدر ...
- هر جنگی تلفات داره ... اگه مردم غرب باشن که مطمئن باش بی جهت نمردن .
آلنا با عصبانیت گفت :
- از اهالی غرب یا پایتخت ... بی جهت یا هدف دار ... چه فرقی می کنه ؟ این حرفا آیا اونا رو به زندگی بر می گردونه ؟ یا یه جور توجیهه که از خود مساله خنده دار تره ؟
پادریک نیم نگاهی به آلنا انداخت و با صدای آرامی گفت :
- اینقدر تند نرو فرمانده .
آلنا نگاهش را به سمت پادریک برگرداند و پاسخ داد :
-بهتر بود این جمله رو به تندروهای لشگر خودمون بگیم که فکر می کنن شاه آدریان دستوراتش رو از قدیسه های آسمانی می گیره .
- یعنی میگی نجنگیم ؟ رنج های دوران کودکیت رو فراموش کردی ؟ شعر هایی که می خوندیم ؟
آلنا رو به روی پادریک ایستاد و گفت :
romangram.com | @romangram_com