#درنده_ولارینال_پارت_243


- پایتختی های احمق ... فرماندهشون جا زده .

پادریک فریاد زد :

- مزخرف گفتن ... تسلیم نشین ... نباید به شهر کشیده بشه .

پیک آبی پوشی به پادریک نزدیک شد و گفت :

- دستور درسته .. عقب نشینی کنین . لشگر پایتخت هم به اصرار گیلن و فرمانده آلفردو برگشتن .. برگردین پشت دروازه ..

پادریگ گفت :

- اما اگه برگردیم پشت دروازه اونا دژبانی و دروازه رو تسخیر می کنن ... این حرکت احمقانه اس .

- فرمانده آلنا هم همین نظر رو داشت اما دستور ... دستوره ... برگردین .

پادریک با اکراه دستور داد :

- عقب نشینی کنین .

لشگر با اکراه به سمت دروازه برگشتند . پادریک وارد شهر شد و فریاد زد :

- به چند ساعت نمیکشه ... ما عملا دژ رو تسلیم کردیم . دروازه رو هم تقدیمشون کردیم .

یکی از سربازان پایتخت گفت :

- اینم از شاهی که بهش ایمان داشتین . من مطمئنم این تعصب کورکورانه ما غربی ها هممون رو می کشه ... ما می تونستیم پیروز میدون باشیم ... اینجا شهر ماست اونا شانس کمی در مقابل ما داشتن .

پادریک نیم نگاهی به سرباز انداخت و مستاصل و زخمی کنار یک بشکه آب نشست . زن جوان و زره پوشی کاسه ای آب کشید و رو به پیرمردی گفت :


romangram.com | @romangram_com