#درنده_ولارینال_پارت_242
آیدن رو به روی رز نشست و پرسید :
- گمشده دیگه ؟
- هدفم .. علت بودنم اینجا دیگه تو نیستی ... من به خاطرت می جنگم و برای تو اینجام آیدن اما خیلی چیزا تغییر کرده ... من می خوام یه زندگی توی سرزمینی بسازم که قریب به هشت ساله عاشقش شدم .. همه چیز اینجا برام رنگ زیباتری داره آیدن .. حتی مرگ ... من برای خودم و زندگی ای که می خوام بسازم می جنگم . کسی چه می دونه ؟ شاید شانسم رو با الویس امتحان کردم .
آیدن جام نوشیدنی ای به دست رز داد و به زبان فرانسه گفت :
- به سلامتی فصل جدید دوستیمون .
رز خندید :
- سلامت باشید پادشاه .
آیدن نوشیدنی اش را سر کشید و به آتش خیره شد . حتی رز هم نتوانست حواس آیدن را از حال وخیم بریان پرت کند . حتی تصور اینکه ممکن است این بیماری عجیب برای همیشه چشمان بریان را ببندد برای آیدن وحشت آفرین بود . آیدن حتی نمی خواست بپذیرد که بریان بیمار است . رز روی صندلی تخت خواب کوچک کنار چادر دراز کشید و خوابش برد . آیدن هم روی تخت خوابش دراز کشید و سعی کرد به خواب برود اما افکار مزاحم مدام آزارش می دادند .
* * *
شیپور جنگ که به صدا در آمد ، قلب آیدن لرزید . بالای تپه ایستاده بود و مبارزه سخت و جانفرسای سربازانش با نیروهای آدریان را تماشا می کرد . آیسار رزه فرماندی پوشیده بود و ادعا می کرد تا قبل از غروب آفتاب تمام دروازه و دژ ها را تصرف می کند . با باران شدید که می بارید ، آیدن بعید می دانست که موفقیتی آن چنانی کسب کند اما اطمینان صدای آیسار اندک امیدی را در قلبش زنده کرده بود .
پایین تر از تپه مشرف بر دروازه میدان مبارزه سخت دو رسته جنگار بود . باران بی رحمانه می بارید و صدای شرشرش با صدای برخورد شمشیر ها تلاقی می کرد . پادریک با تمام وجود می خواست تا از دروازه حراست کند اما گویی قوایش در حال سقوط بود . لشگر پایتخت نشین ها عقب نشینی کرده بود و غربی ها با تمام وجود شمشیر می زدند . پادریک فریاد کشید :
- کی به اونا گفت داخل شهر برگردن ؟
پدر پادریک با خشم گفت :
romangram.com | @romangram_com