#درنده_ولارینال_پارت_241
- خدای من ... چادرم ..
آیدن نگاهی به مقابلش انداخت . چادر کوچک رز کاملا تخریب شده بود . آیدن لبخند زد و گفت :
- بیا به چادر من .
رز شانه ای بالا انداخت و با آیدن همراه شد و گفت :
- ملیساندرا و روهان هم با من توی یه چادر بودن .
- خب الان کجان ؟
رز پشت سر آیدن وارد چادر شد و پاسخ داد :
- ملیساندرا اوضاع روحی خوبی نداره .. روهان سعی داره کمکش کنه اما خب خیلی مورد استقبال ملیسا قرار نمی گیره .
آیدن پوستین روی دوش رز را برداشت . رز با شرمندگی گفت :
- نه قربان ... سرورم .
آیدن خندید :
- بی خیال رز ... اینجا کنار این آتیش و توی این چادر ما همون دوستای چند سال پیش هستیم .
رز کنار آتش نشست و گفت :
- نه ... خیلی چیزا عوض شده ... نه من اون رز شونزده ساله ام و نه تو اون آیدن ... من شاید دنبال تو تا اینجا اومدم اما چیزی که پیدا کردم همون آیدن ، دوست من نبود . اعتراف می کنم علاقه من رو به اینجا کشوند اما چیزی که داره من رو اینجا نگه می داره یه گمشده دیگه اس .
romangram.com | @romangram_com