#درنده_ولارینال_پارت_240
- پس یادمون می مونه ؟
- چی ؟
- بعد از تبدیل .. احساسات انسانی ... ضعف هاش ... یادمون می مونه .
آیدن با اندکی درنگ پاسخ داد :
- خب ... اینجوری نیست که دوباره اون احساس ها دقیقا تکرار بشه .. فقط یه جور یادآوری .. انگار فقط به یاد میاری که چه حسی داشتی اما احساسش نمی تونی بکنی .. انگار قلبت سنگ شده اما احساسات یادته .
رز با تردید پرسید :
- از الویس شنیدم که تو به کریشنا احساسات عمیقی داشتی .
آیدن لبخند تلخی زد :
- عاشقش بودم اما فقط می تونم اینو بگم .. درباره اون خیلی حس پیچیده ایه .. تمام درد نبودنش .. درد دوری و مرگش .. درد اینکه با دستای خودم کشتمش .. همه رو حس می کنم اما عشق .. فقط می تونم به یاد بیارم که چقدر لذت بخش بود ... فقط یادمه که کنارش خوشحال بودم .. اما دیگه حسش نمی کنم ... یادمه چقدر مشتاقش بودم اما اون اشتیاق انگار مرده و نه تنها درباره اون ... انگار اون احساسات دیگه تکرار نمیشه .. درباره هیچ کس ..
رز نیم نگاهی به آیدن انداخت و گفت :
- اما شما .. فکر می کردم همسر دارین ...
آیدن ابرویی بالا انداخت :
- البته . شیلا .. من خیلی بهش مدیونم اما رز احساساتم .... خیلی عجیبه ...
- شما برای بریان اشک ریختید .
- خودمم گیج شدم رز . باور کن .
اما رز با حیرت به مقابلش خیره شد و گفت :
romangram.com | @romangram_com