#درنده_ولارینال_پارت_239
آیدن پوزخندی زد و قطره ای اشک از چشمش چکید :
- الان داشتی از خودت تعریف می کردی ؟
بریان پاسخ داد :
- و از مدل مرگم انتقاد می کردم .
- تو نمی میری بریان ... ما یه تابستون گرم در پیش داریم .
آیسار به سمت آیدن پیش امد و گفت :
- قربان .. شما به چادرتون برگردین ... من کنارش هستم . بانو ملیساندرا هم گفتن که همراه روهان نزدیک طلوع به این چادر میان .. شما نیاز به استراحت دارین .. فردا اولین حمله هجومی رو به سمت دروازه شهر در پیش داریم .
- بدون بریان ؟
آیسار دست سرد و خیس از عرق سرد بریان را فشرد و گفت :
- متاسفم ... نمی تونیم منتظر بهبود حال ایشون بمونیم ... به زودی برف و کوران پیش میاد و ممکنه توی چادرهامون یخ بزنیم .
آیدن به چشمان روشن براق آیسار خیره شد و صدای رعد او را به خود آورد . شانه بریان را فشرد و از چادرش خارج شد . صدای رعد گویی تمام آسمان را می لرزاند و برق هر از چند گاهی همه محوطه را روشن می ساخت . آیدن شنل پشمی اش را دور شانه اش محکم کرد و به سمت چادرش حرکت کرد . رز با شانه پوشی از جنس پوست خرس به او نزدیک شد و گفت :
- خودتون رو بپوشونین .
آیدن لبخند زد و پوستین را دور گردن رز پیچید و گفت :
- من چیزیم نمیشه رز ... سرما تاثیر آنچنانی روی من نداره . تو پوستین رو بپوش ... نمی تونم بگم دلم برای سرماخوردگی تنگ شده اما هنوز یادمه چقدر بیماری مسخره ای بود .
رز خندید و پوستین را دور خودش سفت کرد و با آیدن همگام شد و گفت :
romangram.com | @romangram_com