#درنده_ولارینال_پارت_237


- معلومه که اشک می ریزم ... تو نباید اینجوری بمیری .

بریان لبخن تلخی زد :

- من نمی میرم ... خیلی زود دوباره خوب میشم .

آیدن به چشمان براق بریان خیره شد :

- امیدوارم ... تو باید دوباره روی پاهات بایستی .

بریان گفت :

- می دونی چه بلایی سر تارا اومد ؟

- الان وقتش نیست که دربارش حرف بزنی .

بریان بی اهمیت به هشدار آیدن گفت :

- من ساعتهای زیادی رو باهاش گذروندم ... اون خیلی شبیه بریانی بود که در درون من زندگی می کرد ... بریان بی حد و مرزی که هیچ قید و بندی نداشت . این حقیقت هیچ وقت تغییر نکرد که اون یه الف بود ... و صورتش ... اون شروع به تغییر کرده بود ... کم کم تمام جسمش تحت تاثیر عصیان روحش تغییر می کرد و دیگه هیچی ازش نمی موند ... اون واقعا تبدیل به یه هیولا می شد . یه موجود ترسناک . آیدن ... ممکن بود اون من باشم ... یعنی من همونم ... مقاومت من چه فایده ای داره اگه حقیقت من همونیه که تارا بهش تبدیل می شد ؟

آیدن گفت :

- مقاومت تو ؟ آینه رو بردار و ببین که چه فایده ای داشته . تو هنوز یه الفی .

بریان به آیدن خیره شد و گوشه لباسش را کنار زد و شانه راستش را به آیدن نمایاند . به اندازه یک کف دست از شانه اش تیره و خشکیده به نظر می رسید . آیدن لباس بریان را صاف کرد و گفت :

- ما هممون گناهکاریم بریان .

- وقتی برای نجات کریشنا مقابل طبیعت ایستادم ... وقتی برای بار دوم با پیوندش به زمین از مرگ برش گردوندم ... به اندازه یه انگشت سبابه سیاه شد و بعد از مرگ کریشنا ..وقتی زمستون شروع شد ... به خاطر سرپیچی من از طبیعت ... داره رشد می کنه ... فکر کنم گناهم نابخشودنی باشه .


romangram.com | @romangram_com