#درنده_ولارینال_پارت_236

از هر چه که می دیدم ... می شنیدم ... از خیالی دور ... از دروغی به زیبایی رویا ...

از امیدی واهی ... از امید رهایی پس از طوفان ... از این کذب رنگارنگ :

پشت آن کوهاي بلند ، بعد از چمنزارها ، ايستاده اند ... آرام و نوراني ... درخشان و با شکوه ... اسبهاي سفید .. ... روشنايي و کوه ...

پشت قله .. پشت برفها ، پشت آينه .... و پس از باران ... خواهد آمد به رنگ رويايی سپيد و نورانی .. خواهد آمد ..

پس از باران ...

پس از باران تند ... پس از رعد و برق و طوفان ... يک نفر از پس آينه مي آيد ... يک نفر .. پس از باران .. " "

آیدن با نگرانی به عرق سرد خیره شد که برق می زد . بریان بالاخره چشم گشوده بود . تئون می گفت تبش به زودی بند می آید اما ظاهرا هنوز هم تنش داغ بود . بریان به سختی رو به آیدن گفت :

- دیگه داشتم فراموشش می کردم آیدن .

آیدن دست های سرد بریان را فشرد که دمایش برخلاف بدنش بسیار پایین بود و گفت :

- آروم باش . بهش فکر نکن .

بریان در حالی که به شدت می لرزید گفت :

- نمی تونم ... اون ... اون ...

آیدن گفت :

- من هم دیدم بریان ... منم تارا رو دیدم . خواهش می کنم ... تئون میگه این تب به خاطر بیماری جسمت نیست .. بریان ... روحت داره عذاب می کشه ... اگه به خودت نیای .. اگه همینجوری ادامه بدی می میری .

قطره ای اشک از روی پلک های آیدن چکید . بریان پرسید :

- داری به خاطر من گریه می کنی ؟

romangram.com | @romangram_com