#درنده_ولارینال_پارت_235
- این الف دیگه کیه ؟
تارا شانه ای بالا انداخت و پاسخ داد :
- خودش اصرار داشت بیاد .
- پس اون دوست پریزادت کو ؟
اخم مختصری روی چهره تارا نشست :
- ویلا ها برای اینجا ساخته نشدن .
پن مونثی جامی از نوشیدنی برای بریان آورد و گفت :
- امیدوارم از همنشینی با ما لذت ببرین .
موسیقی تند تر شد و تارا همگام با سه پن به میانه میدان رقص رفت و بطری ای از نوشیدنی را روی بدنش خالی کرد . بریان با اکراه دستش را به پن مونث سپرد و با او در نوشیدن همراه شد . اصلا نمی فهمید طعم نوشیدنی چطور اینقدر بی نظیر می توانست باشد . سرش به ناگاه از همه غم هایش خالی شد . تنها چیزی که می توانست فکر کند ، انعطاف رقصی بود که پن همراهش اجرا می کرد . سرش گیج می رفت . موسیقی چنان بر جانش می نشست که باورش نمی کرد . تارا وقتی هیجان او را دید جام نوشیدنی اش را روی سر بریان ریخت . بریان با تارا همگام شد . تمام وجودش می خواست تا همه قوانینش را بشکند و از این آزادی مطلق لذت ببرد . می خواست فریاد بزند . بنوشد و بی هیچ مسئولیت و تعهدی لذت ببرد . زمین از کوبیدن سم پن ها به لرزه در آمده بود و آتش هر لحظه بیشتر شعله می گرفت . بریان دیوانه وار می رقصید . تمام آن شب شاید به اندازه تمام عمرش خوش گذرانده بود . ساعتی را به قمار بر سر بازی های مختلف و مستانه گذراند . از آتش گذشت و تمام بازویش را با خنجر زخمی کرد . می توانست حکومت کامل شهوت و پر خوری ، خشونت و طمع را بر خود احساس کند . حتی صدای زوزه گرگنماها هم او را نمی ترساند . نزدیک به نیمه شب ، گروهی از اجنه غربی هم به انها پیوستند . چشمان بریان خیره به جذابیت آنها ماند . تلاشی در کار نبود ، ظرف چند دقیقه دو تن از زیباترین هایشان را در کنار خود داشت . آنقدر غرق در لذت شد که نفهمید ، تارا کی جمع را ترک کرده است . دو همراه زیبایش را رها کرد و پرسید :
- تارا کجاست ؟
پن همراهش پاسخ داد :
- رفت ... همیشه بعد از نیمه شب اینجا رو ترک می کنه .
بریان سوار یکی از اسب ها شد و با نهایت سرعت از آنجا دور شد . هر چه از مجمع آنها فاصله می گرفت . بیش از پیش از خود متنفر می شد . نمی توانست حتی خودش را درست به یاد آورد . آنچنان در حصار اغوا قرار گرفته بود که نمی توانست حتی حالا تصور کند . بغض کرد اما نگریست . گویی نمی توانست گریه کند . تنها گوشش به صدای هق هقی بود که از دور می شنید . اسبش را هی زد . در قلبش آشوب بود . سعی کرد چشمانش را در باد تندی که به صورتش می خورد و موهایش را به هم می ریخت باز نگه دارد . درختان سپید را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشت و نگاهش به صخره ای افتاد که تارا روی آن زانوانش را در آغوش گرفته بود . ماه کامل درست پشت سر تارا در حال غروب بود و صدای ناله آهنگین تارا با زوزه گرگنماها در هم می شد و در جنگل می پیچید و صدای آواز سوزناک تارا و شعری آشنا :
" می ترسم ... ترسی از جنس مرگ ...
همیشه می ترسیدم ... از حقیقت تلخ ....
romangram.com | @romangram_com