#درنده_ولارینال_پارت_234

بریان گفت :

- اما تو هم یه الفی .

تارا نگاه سردش را به بریان دوخت :

- بین من و تو فرق زیاده .

توجه بریان به بخشی از چهره تارا جلب شد که با موهای پرپشتش می پوشاند . بریان اصرار کرد :

- من تا اینجا نیومدم که همینجوری برگردم .

تارا با عصبانیت فریاد زد :

- از من چی می خوای ؟

بریان شانه ای بالا انداخت :

- همراهیت رو .

- مطمئنم که نمی خوای .

- از کجا ؟

- من دارم می رم ... من وقتم رو با پن های سیاهپوش میگذرونم .

- برام مهم نیست ... فقط من رو با خودت ببر .

تارا گوزن را برگرداند و بریان را پشت سرش سوار کرد و با نهایت سرعت به سمت شمال حرکت کرد .

حدود سی و چند پن با بدنهایی که با رنگ سیاه طراحی شده بود با تمام وجود می خواندند و می رقصیدند . با دیدن تارا همه فریادی از سر شادی سر دادند . تارا از گوزن پایین پرید . بریا هم به طبع همین کار را کرد . پن های سیاه پوش ، درواقع چیزی به تن نداشتند و بدنهایشان تنها با رنگ سیاه نقش زده شده بود . تارا هم شنلش را از روی دوشش انداخت . بدنش شباهتی به بدن زنان نداشت و نمی شد گفت اندامی مردانه دارد . لباس حریر سیاهی پوشیده بود و طرح های سیاه رنگ کم و بیش روی بازو و سینه او هم دیده می شد . چهار پن که مشغول نواختن موسیقی بودند ، ریتم تند و جذابی را آغاز کردند . یکی از پن ها به بریان نگاهی انداخت و پرسید :

romangram.com | @romangram_com