#درنده_ولارینال_پارت_233


بریان لبخند مشتاقانه ای زد :

- متشکرم .. تارا .

تارا با لحن بی حسی گفت :

- لازم نیست ... گفتم که فکر کردم کس دیگه ای هستی ... وگرنه نجاتت نمی دادم .

بریان مصرانه گفت :

- کجا می ری ؟ من ... من ... دنبال تو می گشتم .

تارا به سمت گوزن درشت اندامی رفت که اندکی دورتر ایستاده بود و گفت :

- پس حالا برگرد به جایی که بودی ... دفعه بعد از نجات خبری نیست .

سپس به پشت گوزن پرید و راهش را به سمت شمال کج کرد . بریان لنگان لنگان به سمتش دوید و گفت :

- وایستا ... من نمی تونم تنهایی برگردم .

- این دیگه مشکل من نیست .

بریان مصرانه گفت :

- خواهش می کنم ... من رو ببر .. هر جایی که می ری .

تارا که کلافه به نظر می رسید ، گفت :

- اونجایی که من میرم برای الف هایی مثل تو جایی نیست .


romangram.com | @romangram_com