#درنده_ولارینال_پارت_232
گرگ ها با شدت زیادی از کنارشان رد شدند . بریان چشم گشود و گفت :
- فقط دوتاشون موندن . با اشاره من به سمت قصر برو .. با همه سرعتی که اسبت می کشه .
آیدن با اضطراب پرسید :
- تو کجا می ری ؟
- من می رم سمت شمال ... یکی از گرگ ها دنبال من می آد ، یکی دنبال تو ... اینجوری راحت تر میشه باهاشون مبارزه کرد ...
- بقیه گرگ ها ؟
بریان پاسخ داد :
- رد خون گرفتن ... برو ... هر چه سریعتر .
آیدن روی اسبش پرید و دور شد . یکی از گرگها به دنبالش دوید و گرگ درشت اندام با دهانی خیس و چشمانی درنده خو به بریان زل زد . بریان اسبش را هی زد و راهش را به سمت شمال با نهایت سرعت در پیش گرفت . باد سرد گونه هایش را می سوزاند. گرگنما بی تابانه به دنبالش می دوید و گویی خستگی برایش بی معنا بود . اسب با نهایت توانش می دوید اما بریان می دانست که به زودی تسلیم می شود . به چند دقیقه نکشید که پای اسب به تخته سنگ تیزی برخورد و نقش زمین شد . بریان به سختی تقلا می کرد تا پای راستش را از زیر شکم اسب بیرون بکشد . گرگ نما به او نزدیک تر شد . بریان بیشتر تقلا کرد اما چاره ای نداشت . نمی خواست تسلیم شود . گرگنما حالا دقیقا بالای سرش بود . آب دهان گرگ روی بازویش می ریخت و به سمت انگشتانش سرازیر شده بود . خنجری زیر گلوی گرگنما نشست . گرگ روی زمین افتاد و در دم جان داد . بریان سر گرداند . موجودی بلند قد با گوشهایی کشیده و چشمانی تیله ای . موهای نیمه بلند و قهوه ای روشن و چهره ای بی روح پشت سرش ایستاده بود . با صدایی دو رگه و گرفته گفت :
- اوه ... مثل اینکه با کس دیگه ای اشتباهت گرفتم .
بریان باورش نمی شد که او را از نزدیک می بیند . چشمانی بی روح و کمرنگ داشت که احساسی عجیب و ناشناخته را القا می کرد . خواست برود که بریان بی درنگ واکنش نشان داد :
- صبر کن ... میشه کمکم کنی ؟
موجود عجیب با اندکی تعلل به سمت بریان آمد و او را بیرون کشید و باز هم برخاست تا برود . بریان اما دوباره پرسید :
- اسمت چیه ؟
بریان حیران چشمهایی بود که تنگ و مشکوک به او خیره شده بودند . چقدر به این موجود احساس نزدیکی می کرد . پس از چند ثانیه پاسخ سردی از او دریافت کرد :
- اسم من ؟ ... تارا.
romangram.com | @romangram_com