#درنده_ولارینال_پارت_231


- الان وقت شوخی نیست بریان .

- منم شوخی نمی کنم . خودمم به اندازه تو شوکه شدم وقتی پدر دربارش بهم گفت .

آیدن صدایش را بلند کرد و عتاب کرد :

- اون مخنثی که تا نیمه شب همراه پن های سیاه پوش می رقصه و هرزه گردی می کنه ، خواهریه که به خاطرش تا اینجا اومدیم ... تو نمی فهمی بریان اون اصلا کسی نیست که باید دنبالش می اومدی ... چی در اون وجود داره که می خوای ببینی ؟

بریان مقابل آیدن ایستاد :

- همون چیزی که هر روز صبح که بیدار می شم ، شروع به مبارزه باهاش می کنم ... تا وقتی که بخوابم .

- من که نمی فهمم چی داری میگی .

- اینو همون اول بهت گفتم ... که نمی فهمی . نمی فهمی چون مثل من نیستی .

- بریان آروم ... این صدا رو می شنوی ؟

بریان با احتیاط به سمت صدا سر گرداند . یک گله بیست تایی گرگنمای عریان دور تا دورشان حلقه زده بودند . آیدن آب دهانی قورت داد و گفت :

- خیلی طول میکشه تا به این نتیجه برسیم همیشه حق با آدریانه ؟

بریان به چشم گرگ نمای درشتی خیره شد که بیش از همه برای دریدن گلویشان بی قراری می کرد و گفت :

- اگه جون سالم به در بردیم ، بهش بگو که چقدر به خاطر حماقتت متاسفی !

آیدن هنوز پاسخی نداده بود که صدایی از پشت سرشان توجه گرگ ها را جلب کرد . بوی خون می آمد . گرگ ها به طرز ناگهانی به سمت آن دو شروع به دویدن کردند . بریان فریاد زد :

- جم نخور و چشمات رو ببند .


romangram.com | @romangram_com