#درنده_ولارینال_پارت_230

- اگه اینجوری فکر نکنه ... علاوه بر اینکه مغروره ... کور هم هست .

رزا گفت :

- به هر حال کاش می تونستم توی میخونه نیان بمونم ... حیف شد ... اما باید برم ... خواهر و برادرم منتظرن .

بریان پیشانی رزا را بوسید :

- بیشتر بهم سر بزن رفیق ... دلم گاهی حسابی برات تنگ میشه .

رزا شانه ای بالا انداخت و از بریان دور شد . آفتاب حالا دیگر کاملا غروب کرده بود . آیدن با مشکی از نوشیدنی از میخانه بیرون آمد و گفت :

- بریم .

بریان روی اسبش پرید و به راه افتاد . مشک را از آیدن گرفت و چند جرعه سر کشید .

جنگل سپید ، برخلاف ظاهر روز هایش ، شب های وحشتناکی داشت . درختانی با برگ هایی سفید که نور بدر کامل ماه را منعکس می کردند . ساقه های سیاه و خاکستری که به شدت سرد بودند . آیدن با وحشت پرسید :

- تو مطمئنی خواهر عجیبت این موقع اینجاست ؟!

بریان نیم نگاهی به اطرافش انداخت و گفت :

- می دونی خواهر عجیبی که ازش حرف می زنی کیه ؟

- نه بریان ... نمی دونم .

بریان به چشمان هراس آلود آیدن خیره شد و گفت :

- هیولای گریان کوهستان .

آیدن با عصبانیت گفت :

romangram.com | @romangram_com