#درنده_ولارینال_پارت_228
رزا به محض دیدن آنها تعظیم کرد و گفت :
- سرورم .
بریان لبخند زد . باد موهای تیره رزا را به شدت به هم ریخته بود . بریان پرسید :
- کجا با این عجله ؟
رزا با اضطراب به سختی سرش را بالا گرفت و گفت :
- باید یه دسته عَشَقه برای نیان می آوردم . امشب هم ماه کامله .. اگه دیر می شد ممکن بود گیر گرگ ها می افتادم .
بریان نگاهی به سبد بزرگ پشت اسب رزا انداخت و گفت :
- فکر نمی کردم بترسی ... منظورم اینه که خون آشام ها قاعدتا نباید بترسن .
رزا لبخند جذابی زد :
- شوخیت گرفته ... همه باید توی ماه کامل از گرگنما ها بترسن .
آدریان بی توجه به آنها رو به آیدن کرد و گفت :
- من توی میخونه منتظرتون می مونم . راستش فکر نمی کردم به شب بکشه ... فکر می کردم می تونم بریان رو متقاعد کنم که دست از این کار برداره .
آیدن خندید :
- بگو که ترسیدی .
آدریان اخم کرد :
- شما هم اگه امشب از گرگنماها نترسین برین به جنگل سپید احمقین .
romangram.com | @romangram_com