#درنده_ولارینال_پارت_227


- هی ... به دل نگیر برادر .

آیدن به بحث آن دو خاتمه داد :

- هیچ وقت فکر نمی کردم نسبت به این مسئله کنجکاو بشی ... تو به زور حتی با فرمانده نیکاناس حرف می زنی . اونوقت یه خواهر این همه کنجکاوت کرده ؟

بریان گفت :

- تو نمی فهمی آیدن ... یه چیزی هست که باید از نزدیک ببینم .

آدریان که آشکارا عصبانی بود با کنایه گفت :

- لازم بود ما هم اون چیز رو ببینیم ؟

بریان این بار فریاد زد :

- تو آدریان .. همین الان برگرد به قصر .

آدریان شانه ای بالا انداخت و با لحن تهدید آمیزی گفت :

- این تو نیستی که تصمیم می گیری من کجا باشم و کجا برم .

آیدن اسبش را هی زد و بین آن دو حرکت کرد و گفت :

- تمومش کنین . همین الان .

بریان و آدریان در سکوت سنگینی که بینشان برقرار شده بود به راهشان ادامه دادند . هنوز به میخانه نرسیده بودند که دختر جوانی سوار بر اسبی دورگه خاکستری ای با شتاب به میخانه رسید . بریان نیم نگاهی به چشمان اقیانوسی دختر انداخت و گفت :

- رزا ؟


romangram.com | @romangram_com