#درنده_ولارینال_پارت_224

- من نمی فهمم ... چرا اصرار دارین چیزی غیر از اینا باشه ؟ همه پادشاها این ویژگی های عادی رو داشتن ... حتی قدرتمند ترین پادشاها و مقدس ترین شاه ها ... این جوری کورکورانه درباره آدریان حرف نزنین که مورد تمسخر اهالی پایتخت قرار بگیرین .

پیرمرد به سمت پسر جوان آمد و گفت :

- پادریک ... کافیه .

پادریک اما با صدای معترضی گفت :

- نه پدر ... کافی نیست ... ادریان شاهیه که من بهش خدمت می کنم ... همین چند روز پیش ازش ارتقای درجه گرفتم .. از دستای خودش و برام بیشتر از همه عمرم با ارزشه اما پدر حق نداریم ازش خدا بسازیم ... حق نداریم چیزی که نیست رو بهش نسبت بدیم . چند روز پیش لوسین داشت با هیجان ماجرای جنگ با شاه کریش رو تعریف می کرد ... من اونجا بودم پدر و جنگ رو دیدم ... اصلا شبیه چیزایی نبود که تعریف می کنن ... کریشنا اصلا به دست آدریان کشته نشده .

پیرمرد فریاد زد :

- تمومش کن پادریک ... سربازا رو سست نکن .. ما یه جنگ در پیش داریم .

پادریک با عصبانیت گفت :

- اگه کسی خدمتش با رو به رو شدن با حقیقت سست میشه ... همون بهتر که همین الان از سپاه بره ... من حقیقت آدریان رو تا پای جونم قبول دارم و براش تا آخرین قطره خون می جنگم ... اما معتقد نیستم عاری از اشتباهه .

پیر مرد چشمانش را تنگ کرد :

- اگه اون روز که بچه بودی و ازم درباره جبهه حق پرسیدی ، بهت می گفتم حقی جز ما نیست .. الان اینطور متزلزل نمی شدی .

پادریک گفت :

- اتفاقا بهترین جواب ممکن رو دادی ... حق ممکنه هر جایی و توی هر جبهه ای باشه .. فقط باید عاقلانه پیداش کرد .

- فکر می کردم اونقدر عاقل باشی که ببینی حق با ماست .

- اونقدر عاقل هستم که برای جبهه مناسب بجنگم .

- اصلا شبیه برادرت نیستی .

romangram.com | @romangram_com