#درنده_ولارینال_پارت_223
سرباز غربی با عصبانیت فریاد زد :
- درست صحبت کن لعنتی . داری درباره پادشاهت حرف می زنی .
مرد با عصبانیت گفت :
- آره غرب نشین دهاتی ! دارم درباره پادشاه حرف می زنم .. درباره خدام که حرف نمی زنم و تا هر وقت که بخوام تکرار می کنم ... پادشاه یه احمقه که سر هممون رو به باد می ده .
- مراقب زبونت باش وگرنه از جا درش میارم .
- هیچ غلطی نمی تونی بکنی ... از دل لجن و کثافت بلند شدین اومدین اینجا ... فکر می کنین یادمون میره که خوراک کرم خاکی می خوردین ؟ غربی های پست فطرت .
- بهت گفتم خفه شو لعنتی . لعنت به تو ...به پدر و مادر لعنتیت .
سرباز پایتخت نشین حرکت توهین آمیزی انجام داد و فریاد زد :
- لعنت به شاهت .
دو سرباز به سمت یکدیگر یورش بردند . پیرمرد از روی سکو پایین پرید و همراه دو تن دیگر آن رو را از هم دور کرد . سرباز غربی فریاد کشید :
- نشنیدین چی گفت ؟ به پادشاه جسارت کرد . باید بمیره .. سرش روی تنش زیادیه .
سرباز پایتخت نشین که خون گوشه لب و پیشانی شکسته اش را پاک می کرد ، گفت :
- تعصب ر شماها رو به باد میده که یه نفر رو تا مرز خدایان می برین بالا ... آدریان یه فرد معمولی مثل ماهاست .. شرط می بندم می خوره ... می خوابه ... همسر داره ... تازه شنیدم کارش تو معشوقه بازی هم خوبه .
- خفه شو لعنتی .
پسر جوانی از میان جمعیت راه باز کرد و میان سربازان ایستاد و گفت :
romangram.com | @romangram_com