#درنده_ولارینال_پارت_222

زمزمه ها و گاه فریاد های اعتراض از گوشه و کنار به گوش می رسید . پیرمردی با صورت تراشیده و اندامی ورزیده بالای سکوی دایره واری ایستاد فریاد زد :

- گوش کنین ... گوش کنین .

اما معترضین اهمیتی ندادند . پیرمرد این بار فریاد زد :

- خفه شید ... این اعتراض ها معنایی نداره ... شما یه مشت سرباز فکر می کنین بیشتر از شاه تشخیص می دین ؟ مطمئن باشین پادشاه مصلحتی دیده .

صدایی از میان جمعیت گفت :

- چه مصلحتی مثلا ؟ ... پادشاه اصلا پایتخت رو نمیشناسه ... محاله جنگی رو ببریم که نزدیک شهر کشیده شده .

پیرمرد با اطمینان گفت :

- واقعا فکر می کنی اون همینجوری شما رو به کشتن میده ؟

صدای دیگری بلند شد :

- نه .... اون نمی خواد اما با این استراتژی مسخره همه می میریم ... نه اون شهر رو میشناسه و نه شما غربی ها ... ماهایی که چند نسل توی پایتخت زندگی کردیم بهتر از هر کسی می دونیم که جنگ شهری احمقانه اس .

یکی دیگر از سربازان گفت :

- داری شجاعت و مهارت ما غربی ها رو دست کم می گیری ... مثل اینکه توی جنگ قبلی ندیده و نشناخته شهرتون رو تصاحب کردیم .

دیگری گفت :

- برای اینکه شاه کریش اینقدر عرضه وتوانایی رو نداشت که بیرون از شهر پیروز بشه و جنگ به شهر کشید و شکست خورد .

سرباز دیگری گفت :

- دست کم شاه کریش اینقدر احمق نبود که عمدا جنگ رو به شهر بکشونه .

romangram.com | @romangram_com