#درنده_ولارینال_پارت_221


- تو اگه جای من بودی می تونستی ؟

صدایی از پشت سرشان گفت :

- تو نمی تونی ... یعنی نباید بکشی ... یادت رفته سالار و تئون چی گفتن ؟

آیدن سر گرداند . بریان درحالی که همچنان چهره ای سرد و نگاهی خالی داشت به آنها نزدیک شد و ادامه داد :

- کشتن باعث میشه کنترلت برای خودت سخت بشه ... گرچه قوی تر میشی اما تو که نمی خوای دوباره به اون حال برگردی ؟

آیدن بریان را از نظر گذراند :

- اما ...

بریان بی آنکه بیشتر از این به آیدن گوش دهد رو به الویس گفت :

- با من بیا .

الویس شانه ای بالا انداخت و از آیدن فاصله گرفت .

مسیر جنگلی به تچه بلندی ختم شد که از بالای آن قصر به راحتی دیده می شد . قلب آیدن فرو ریخت . حالا بیشتر از هر زمان دیگری احساس ندامت می کرد . دانه های برف به نرمی روی یال اسبش فرود می آمد . دیگر حتی نمی خواست زمستان را تمام کند . لبخند تلخی زد . این تپه را به خوبی می شناخت . انتهای این تپه به رودخانه ای زلال می رسید که کنارش بوته بزرگی از رز آبی رشد کرده بود . رودخانه ای که برای آیدن خاطرات شیرینی را یاد آوری می کرد که حالا تلخ می نمود . عجیب ب.د که عطر رز های آبی از این فاصله هم به مشام می رسید . ظاهرا تنها چیزی که زمستان برآن تاثیری نگذاشته بود همین رزها بودند . دگرگونی حال را آشکارا در بریان هم می شد مشاهده کرد . بی تابی عجیبی که در حرکاتش دیده می شد ، غیر قابل پیشبینی نبود . آیدن هم این احساس عجیب را داشت که اصلا نمی فهمید . شرایط او با بریان نتفاوت بود . آیدن قائدتا نباید احساسی در او راه می یافت و این حجم دلتنگی بسیار عجیب بود .

بریان اما تغییر مسیر نداد و تمام سپاه پشت سر آیدن مسیر چند ساعته خود را تا پشت دروازه های پایتخت در پیش گرفتند .

* * *

تنها چیزی که می توانست سپاه را مشوش کند دیدن لشگر عظیمی بود که پشت دروازه های شهر اردو می زدند . شاید هیچ کدامشان انتظار نداشتند آیدن به همین سادگی از سد ها بگذرد و به پشت دروازه شهر برسد . می شد کم و بیش زمزمه های نا امیدی را در میان سربازان شنید . وقتی دستور حفاظت از دیوار ها و محوطه بیرونی شهر صادر شد ، عده ای لب به اعتراض گشودند .

" این تنها کاریه که شاه برای حفاظت از ما انجام میده ؟ " ، " هر بچه کوچیکی می دونه که پایتخت در برابر جنگ شهری ضعیفه " ، " نباید اجازه می دادیم اونا نزدیک شهر بشن "


romangram.com | @romangram_com