#درنده_ولارینال_پارت_220
- من دیدمش آیدن ... وقتی توی لجن گناه دست و پا می زد و وقتی شبها روی صخره گریه می کرد . من استیصالش رو دیدم .. نا امیدیش رو ... تمام روز و بخشی از شب رو اسیر گناهانش بود و بعد از نیمه شب ... روی یه صخره بلند ناله سرمی داد ... یه نوای حزن انگیز ... تا مدت ها ساکنان شهر شمالی درباره هیولای نالان کوهستانی صحبت می کردن ... تا اینکه بعد از شکست شهر و نفرین مرگ و یخ زدن اون منطقه دیگه کسی ندیدش ... منم به سرنوشت اون دچار می شدم اگه به خودم غلبه نمی کردم ... من تک تک اشک هایی که می ریخت رو درک می ردم .... تک تک هق هق ها و تک تک فریادهاش رو ...
آیدن با لحن تاثرآمیزی گفت :
- متاسفم بریان اما حالا وقت یاداوری وقایع تلخ زندگیت نیست . این زمستون بدون کمک تو تموم نمیشه .
بریان نیم نگاهی به آیدن انداخت و گفت :
- زمستون به خاطر اقدام من شروع شده ... با اقدام من هم تموم میشه .
سپس از کنار آیدن گذشت . آیدن کنار چشمه نشست و اندکی از آب سرد چشمه را روی صورتش ریخت . به آب زلال درون چشمه خیره شد که تصاویر مبهمی را از جلوی چشمانش می گذراند . تصویر دختری جوان با چشم های تیله ای که نبمه عریان و گریان به قلب جنگل می دوید .
چند ساعت بیشتر طول نکشید که آیدن دریابد ، این جنگل عجیب که در آن اردو زده بودند ، جنگل تکشاخ هاست . تمام این چند ساعت هم به توصیه سالار ، درباره محوطه و هویت جنگل چیزی به آیدن نگفته بودند . تئون و سالار معتقد بودند که آیدن هر چه بیشتر از تکشاخ ها دور بماند به نفع اوست . شاید حق با آن دو بود . از زمانی که درباره حضور تکشاخ ها فهمید ، وسوسه گشت زدن در اطراف اردوگاه در او تقویت شد . اگرچه از نخستین لحظات ورودشان به جنگل این حضور عجیب را حس کرده بود و آن جنگل به چشمش نورانی تر و درخشنده تر از حالت عادی می آمد اما این وسوسه مثل حالایش شکننده نبود . سرش داغ کرده بود . این چند مدت اخیر به خاطر فشار حاصل از جنگ موفق به رعایت کامل پرهیز تجویز شده از طرف تئون و سالار نشده بود و شاید به همین واسطه کنترل این احساس اغوا و وسوسه برایش دشوار شده بود .
حالا هم که کوس رحیل لشکر به صدا در آمده بود ، نمی خواست جنگل را ترک کند . احساس می کرد اشتیاقش حتی با دیدن یک تکشاخ هم اندکی فرو می نشیند اما اطمینان کافی نداشت که بتواند عطشش را کنترل کند . دو تن از خدمه وارد چادر شدند :
- اعلی حضرت اگه اجازه بدین چادرتون رو جمع کنیم .
آیدن سری تکان داد و بی اهمیت از کنارشان گذشت . با خودش اندیشید که تحمل این تشریفات سلطنتی در قصر چقدر برایش مشکل خواهد بود . تردید نداشت که آدریان در این کار بی نظیر و فوق العاده ظاهر می شود . هر چه باشد پادشاهی بخش تفکیک ناپذیر وجود آدریان بود . او نمونه کاملی از یک شاه بی همتا بود که تمام رفتار و کردار و حالاتش در خور مقام نخست دربار به چشم می آمد . آیدن می توانست خودش را نیز تصور کند اما به خنده می افتاد . هر چه قدر که آدریان مناسب تکیه زدن به تخت به نظر می رسید ، آیدن برخلافش وصله ناجوری روی تخت بود . به این افکارش می خندید . فرقی نمی کرد او چه احساسی به سلطنت داشته باشد ، مهم این بود که بیشتر از اینکه یک ناجی باشد ، یک شورشی محسوب می شد . خواست به سمت بریان برود اما از آن شب بارانی به بعد بریان همه سعیش را می کرد تا با آیدن رو در رو نشود . حتی گهگاه نگاهش را هم از آیدن می دزدید . حتی آیسار هم موفق ارتباطی بیش از چند کلمه با او نشده بود . بریان به وضوح با سالار سرد شده بود و رفتارش با سایرین هم چندان متفاوت به نظر نمی رسید .
ملیساندرا هم همچنان چهره ای مغموم و افسرده به خود گرفته بود و تقریبا هر دو روز نامه ای به سمت سالاریال روانه می کرد . بریان پرنده کوچک دیگری را به سمت شمال فرستاد و گویی به شدت نگران ریهلا - پرنده پیکش _ بود . آیدن جرات نکرد چیزی بپرسد . بریان اصلا حال خوشی نداشت . باران بند آمده بود و دانه های ریز برف ملایم روی زمین می بارید . الویس به آیدن نزدیک شد :
- چیزی به مبارزه رو در رو با آدریان نمونده آیدی ...
آیدن لبخند زد . مدتها می شد این لحن صمیمانه را از الویس نشنیده بود . الویس هم به طبع شرایط اکثرا در برخورد با او ادبیات سلطنتی را بر می گزید . نگاهی به الویس انداخت و گفت :
- این دفعه دیگه خودم پشت لشگر نمی ایستم .. نمی ذارم یه عده صرفا برای من بمیرن .
الویس با تعجب پرسید :
- هنوز نتونستی باهاش کنار بیای ؟
romangram.com | @romangram_com