#درنده_ولارینال_پارت_219
- چیزی شده بریان ؟
بریان اخم کرد و پاسخ داد :
- برگرد آیدن . نمی خوام با کسی حرف بزنم .
- برگردم ؟ تو رو توی این وضعیت رها کنم ؟ بدون اینکه حتی بدونم چی شده ؟
بریان فریاد زد :
- چی شده ؟! داری اینو ازم می پرسی ؟ آیدن ما یه ذهن مشترک داریم ... مسخره اس اگه خودت رو به اون راه بزنی که من چیزی نمی دونم ... تک تک کلمات سالار مثل ضربات شلاق داره روح من رو می خوره آیدن ... تو هیچی نمی دونی .. تو نمی دونی چقدر از اینکه نیکاناس رو پدر بدونم متنفر بودم ... و حالا ... بعد چند قرن .. بعد از اینهمه سال طولانی ... کسی که باید ازش متنفر بودم دالویش بود . مردی که همه عمر پدر صداش کردم با اینکه می دونستم پدر واقعیم نیست .. همه عمر بیشتر از پدر واقعیم بهش علاقه داشتم ... مردی که درست مثل یه پسر براش از جونم مایه گذاشتم ... اون عامل تمام عذاب هایی بود که در طول عمرم کشیدم اما به خاطرش پدرم رو سرزنش کردم . من در حق نیکاناس بد کردم آیدن و دالویش ... چقدر احمق بودم .
آیدن به بریان نزدیک شد :
- سرزنش کردن خودت هیچیو عوض نمی کنه .
- آیدن .. تو نمی دونی ... من توی چشمای نیکاناس نگاه کردم ... بهش گفتم ازش متنفرم ... بهش گفتم اگه همه دنیا و سرنوشت هم بهم بگن اون پدرمه ... من نمی تونم بپذیرم .. بهش گفتم پدر بودن یعنی بخشش زندگی و یعنی دادن حق لبخند و حیات اما اون به من چیزی جز یه روح سرکش و زندگی عذاب آور نداد ... آیدن ... این اصلا تقصیر اون نبوده ... من حتی اون شباهت کوچیک اسمیم به اون رو حذف کردم . من هیچ وقت خودم رو بریاناس ندونستم ... نیکاناس گناهی نداشت آیدن ... اون هیچ وقت نمی خواست من وجود داشته باشم .. من حاصل طمع ... شهوت و گناه بی سابقه دالویش بودم ... دالویش ... مردی که تا سر حد مرگ قبولش داشتم ... تحسینش می کردم.
- یک طرفه به قاضی نرو ... نیکاناس هم به اندازه خودش مقصره .
بریان با صدای گرفته گفت :
- نه به اندازه دالویش ... آیدن من سالها وقت گذاشتم تا به اغوا کننده هام غلبه کنم ... سالها ریاضت کشیدم ... عذاب کشیدم . من هیچ وقت این زندگی رو نمی خواستم ... تو نمی دونی نامشروع بودن برای یه الف یعنی چی ... تضاد و تناقضی که تمام وجودم رو میگیره ... تمایل عجیبم برای عصیان و هویت یه الف خالص ...
اشک های دانه درشت بریان روی گونه هایش غلطید و روی سینه اش افتاد . چشمان یاسی رنگ و خیسش از اشک برق می زد . آیدن شانه های بریان را فشرد :
- بلند شو بریان ... این چیزی نیست که اینجوری تو رو بشکنه . این چیزی نیست که اشک تو رو دربیاره .. تو سمبل مقاومت و استحکام من بودی ... تو یه الفی ... یه مرد ... روی پاهات بایست . هیچی عوض نشده ... تو فقط یه سری حقایق رو می دونی که دونستن یا ندونستنش روی زندگی الانت تاثیر چندانی نمی ذاره .
بریان از جا برخاست و به درخت تکیه داد و با استیصال گفت :
romangram.com | @romangram_com