#درنده_ولارینال_پارت_218
- يعني الان رسما ازم خواستي فراموشت کنم ؟ اين نمي تونه فقط به خاطر رزالين باشه ... آدريان ... تو ... تو .. به احساس من شک کردي .
آدريان گفت :
- بس کن شيلا .. همين حالا تمومش کن .
- اشتباه مي کنم ؟
- گفتم تمومش کن .
- بهم بگو .. دست کم پذيرشش برام راحت تره .
- بسه ديگه ... بهت دستور مي دم اتاق رو ترک کني .
- فقط بهم بگو که بهم شک کردي ... بگو ازم خسته شدي .
آدريان اينبار فريادي بي سابقه کشيد :
- گفتم برو بيرون .
شيلا اما شجاعانه ايستاد :
- نمي رم .
- چي مي خواي بشنوي ؟ اينکه خسته شدم ... نه ... من فقط ديگه نمي خوام اشتباهاتم رو تکرار کنم و تو تکرار اشتباه گذشته مني . تاریخ داره انگار دوباره برام تکرار میشه و این چیزی نیست که من تسلیمش بشم .
آدريان ديگر از شيلا نخواست که اتاق را ترک کند بلکه خودش براي خروج اقدام کرد و درب را محکمپشت سرش بست .
* * *
باران بی رحمانه می بارید و باد هوهو کنان همراهیش می کرد . هوا آنقدر سرد شده بود که تحملش برای سربازان دشوارتر از یک نبرد می نمود . شاید اگر برف می بارید ، سختی راه کمتر بود . باران خیسشان می کرد و تحمل سرما با سر و بدن خیس خیلی سخت تر از معمول بود . آیدن دستور داد تا چادرهایشان را برپا کنند تا مدتی گرم و خشک بمانند . سربازان هم اطاعت کردند . خود آیدن اما از لشگر دور شد . به جنگل عجیبی رسیده بودند . درختان سر به فلک کشیده شبیه به هم . همه چیز گویی در این محدوده ز خود نور ساطع می کرد . رنگ ها جلوه بیشتری داشت و قطرات باران گویی می درخشیدند . آیدن از اسبش پایین پرید و به قلب جنگل قدم گذاشت . صدای هق هق مردانه ای توجهش را جلب کرد . راهش را به سمت صدا در پیش گرفت . اندکی دورتر کنار یک چشمه زلال پیکر شنل پوش قد بلندی زانو زده بود و می گریست . اشک هایش به همراه قطرات باراندرون چشمه می چکید و قسمت راکد آن را می لرزاند . آیدن چند قدم جلو رفت . این مرد را به خوبی می شناخت . بریان سرگرداند و با دیدن آیدن دوباره به چشمه خیره شد . آیدن با نگرانی پرسید :
romangram.com | @romangram_com