#درنده_ولارینال_پارت_225
- اگه شبیه اون بودم .. الان من هم بین اجسادی بودم که آدریان بعد از جنگ سوزوند .
پادریک از کنار جمعیت گذشت و رو به جوخه اش کرد :
- دنبالم بیاین ... شهر به محافظت احتیاج داره نه به بحث های بی مورد .
حدود دویست سرباز به دنبالش حرکت کردند . پیرمرد دیگری به پدر پادریک نزدیک شد و گفت :
- خودت رو ناراحت نکن ... خاصیت سن و سال اوناست ... دختر من هم حرف های مشابه زیاد می زنه اما داره به گارد شاهی خدمت می کنه ... می بینی این نسل اگر چه اعتقادات متفاوتی داره اما در خدمت رسانی خللی وارد نشده .
- یه خونه روی ستون سست هم ساخته میشه اما زود فرو می پاشه .
" نور طلایی آفتاب نزدیک به غروب ، از لابه لای درختان روی زمین سبز می تابید و هاشور سایه ها زیبایی بی نظیری روی سبزه ها ایجاد کرده بود . سه جوان سوارکار با اسبهای درشت اندامشان از لا به لای درختان می گذشتند و از روی سرخوشی فریاد شادی می کشیدند . نخستین پسری که به دشت وسیع و بی نظیر رسید ، چشمان آبی درشت و موهایی تیره داشت . آدریان خود را در مسیر باد قرار داد و با صدای بلندی گفت :
- اینجا که جز اون میخونه کوچیک چیزی نیست .
دومین نفر هم سر رسید و اسبش را کنار آدریان نگه داشت . چشمان یاسی اش در آفتاب برق می زد و موهای خاکستری _ زیتونی و نیمه بلندش در باد تاب می خورد . بریان پاسخ آدریان را داد :
- کسی که دنبالش می گردم همینجاهاست . یعنی پدر اون دفعه اینجا بهم نشونش داد .
صدایی از پشت سرشان به گوش رسید :
- احمقانه اس بریان ... چون اوندفعه اینجا دیدینش دلیل نمیشه هنوز اینجا باشه .
پسر سوم که از دوتای دیگر درشت اندام تر بود ، سلانه سلانه و بی حوصله به آنها نزدیک شد . موهای تابخورده و روشن و چشمانی سبز زمردین داشت . پرنس آیدن رو به آدریان ادامه داد :
- تو که از همه بیشتر مخالف این ماجراجویی احمقانه بودی .. چی شد که نظرت تغییر کرد ؟
آدریان جوان شانه ای بالا انداخت و گفت :
romangram.com | @romangram_com